کد مطلب: 54970
 
روایتی بر زندگی شهید امیر حاج امینی؛
آرامش بر جای مانده در آخرین عکس بیسیم چی کربلای۵/ راز جاودانگی شهید « حاج امینی » چه بود؟
خدا می داند بین او و خدایش چه گذشته که عکس لحظه شهادتش سال هاست نماد مظلومیت و آرامش پس از عروج شده است شهید امیرحاج امینی را می گویم، بیسیم چی بی ادعای لشگر ۲۷ محمد رسول الله، شهیدی که راز آرامشش را با خود برد تا حسرت امیرجان امیر جان کجایی برای همیشه بر دل یاران همرزمش بماند.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۱۵
 

به گزارش زاهدانه به نقل از  صبح توس، تقویم جنگ را که ورق میزنی در هر ورقش تاریخی می بینی به بزرگی تاریخ،از تولد و شهادت مردانی می خوانی که دست خدا را می توان در جای جای زندگی شان دید و احساس کرد.

اما در صفحه شهید « امیر حاج امینی » آنچه بیشتر از چیزی خودنمایی می کند آرامش الهی و شگفت انگیزی است که لحظاتی پس از شهادت بر چهره وی خودنمایی می کند.

تصویر لحظه شهادت شهید امیر حاج امینی را که می بینی یکی از وعده های تحقق یافته الهی در ذهنت تداعی می یابد. به راستی که چقدر این شهید مظلومانه آرامیده گویی مدت ها به دنبال این آرامش بوده است.

 شهید امیرحاج امینی بیسیم چی بی ادعای لشگر ۲۷ محمد رسول الله که مظلومیتش در عکس وی برجای ماند تا نور هدایتی باشد برای نسل های آینده، از مظلومیتش همین بس که هیچ مطلبی را در مورد زندگی نامه اش جز تاریخ تولد، عروج و وصیت نامه اش نمی توان یافت.

بیسیم چی شهید « پور احمد »، سال 1340 روستای علیشار از توابع زرند ساوه دیده به جهان گشود و در عملیات کربلای پنج شلمچه در ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ آسمانی شد و به دیدار مولایش اباعبدالله شتافت.

 

یکی از همرزماش توی جنگ تعریف می کرد که امیر خستگی نداشت. می گفت من حاضرم تو کوه با همه تون مسابقه بذارم، هر کدوم خسته شدین، بعدی ادامه بده… اینقدر بدن آماده ای داشت که تو جبهه گذاشتنش بیسیم چی.


هر کار می کرد، برا خدا می کرد؛ اصلاً براش مهم نبود کسی خبردار می شه یا نه! عجیب نسبت به بچه هایی یتیمم هم حساس بود، کمک به یتیمان هیچوقت فراموشش نمی شد.


داداشش می گه: بعد شهادت امیر یه نامه به دستمون رسید که چند روز قبل از شهادتش نوشته بود، اولش اینطورر شروع می شد: “از اینکه به این فیض عظیم الهی نایل شدم، خدا را بسیار شکر گذارم…..”


دفعه آخری موقعی بود که بچه ها یک به یک جلو می رفتن و بر می گشتن. یه بار دیدیم امیر بلند شد که بره  تو خط . یکی بهش گفت: حاجی! الان نوبت منه ولی امیر گفت: نه! حرف نباشه، این دفعه من می رم، همین دفعه بود که با خوردن یه خمپاره شهید شد.

 

احسان رجبی، عکاس این صحنه اینطور تعریف می کنه:

بچه ها خیلی روحیه شون کسل بود؛ آتیش شدید دشمن هم مزید علت خستگی بچه ها شده بود. یه دفعه صدای شادی بچه ها بلند شد. برگشتم، دیدم پوراحمد و امیر و چند نفر دیگه اومدن خط برا سرکشی، بچه ها انقدر به اینا علاقه داشتن که روحیه شون کلاً عوض شد. ۱۰ ، ۲۰ دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه خمپاره پشت خاکریز خورد، گرد و خاک عجیبی بلند شده بود؛ همینکه گرد و غبار نشست دوربینم رو برداشتم تا ببینم چه خبره. رفتم جلوتر که این صحنه رو دیدم. دو تا عکس ازش گرفتم، یکی از تموم بدنش، یکی از صورتش (همون عکس معروف) یه قطره خون رو لبش بود. دیدم امیر تو اون حالت تا حال خودشه و داره زیر لب زمزمه ای می کنه. رفتم جلوتر ولی متوجه حرفش نشدم. همون موقع بود که دیگه شهید شد….

 

هیچ وقت فکر نمی کردم که عکسی که می گیرم به این اندازه مشهور شود. خوشحالم از این که این عکس آرامش خاطری است برای همه خانواده های شهدا. آنها که عکس و تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته وقی به شهادت رسیده است. وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید حاج امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می کند.

گفته می شود تا کنون هشتصد هزار نسخه از این عکس چاپ شده است اما من نمی دانم، الان مادر این شهید کجاست؟ شنیده ام از تهران کوچ کرده است. پدر شهید، فوت کرده و مادرش در یکی از روستاهای ساوه به سر می برد. نمی دانم آیا کسی به مادر او سر می زند یا نه؟


دوست دارم یک روز با دوربین سراغ این مادر بروم، مادری که فرزندش، با آرامشی ملکوتی، آنچنان زیبا به شهادتتت رسیده و با تصویرش خیلی ها اگر خودمانی بخواهم بگویم؛ صفا می کنند.

 

 

 

 

نقل قولی از برادر شهید امینی؛

بر سر مزار برادرم نشسته بود از من پرسید شما با این شهید نسبتی دارید گفتم برادرش هستم گفت: من قلبا مسلمان نبودم اما پس از دیدن عکس برادر شما وضعیت روحیم تغییر کرد.

او گفت: دیدن عکس برادرتان و آن ارامش عجیبش آنچنان تغییری در من ایجاد کرد که اکنون مدت هاست هر پنج شنبه بر سر مزارش حاضر می شوم/ بهشت زهرا قطعه29

 

وصیت نامه

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛

یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که… برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت… .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا… .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.

اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر… .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.

تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر

هر چند نیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد.

انتهای پیام/


Share/Save/Bookmark