پایگاه تحلیلی خبری زاهدانه - پربيننده ترين عناوين شهدا :: نسخه کامل http://zahedaneh.ir/shahid Wed, 19 Apr 2017 15:56:52 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://zahedaneh.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری زاهدانه http://zahedaneh.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری زاهدانه آزاد است. Wed, 19 Apr 2017 15:56:52 GMT شهدا 60 ابتکار اسرا برای خنک کردن آب / شپش ها را با بعثی ها تقسیم کردیم! http://zahedaneh.ir/vdchxqnm.23nm6dftt2.html به گزارش زاهدانه، کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از زندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است...دلم می‌خواست می‌توانستم از عراقی‌ها انتقام بگیرم. با مبتلا شدن به گال بد جوری تحقیر شده بودم. لخت شدن در برابر دوستان سخت و در برابر دشمنان سخت‌تر بود. آن روزها در کنار بیماری گال، رشک‌ها و شپش‌ها هم‌دست عراقی‌ها شده بودند تا خونمان را بمکند. به علت شرایط غیر بهداشتی کمپ، تمام لباس‌هایمان پر از شپش و رشک بود. آخرهای شب، اوقات فراغت بچه‌ها شده بود کشتن شپش‌ها. از بس شپش‌ها خونمان را مکیده بودند که چاق و چله شده بودند. شکم‌شان پر از خون بود و به سختی از سر وصورت‌مان بالا می‌رفتند. لای درزهای پیراهن و شلوارمان جا خوش کرده بودند. هر چقدر از آنها می‌کشتیم، فردای آن روز تعدادشان بیشتر می‌شد. روزهای بعد رشک‌ها تبدیل به شپش می‌شدند.بچه‌ها چنان شپش در سرشان رخنه کرده بود که از زیر پوست سر بچه‌ها شپش و رشک و عفونت بیرون می زد. نیمه‌های شب که از خواب بیدار می‌شدم، بیشتر اسرا مشغول کشتن شپش بودند. بعضی‌ها در خواب دستشان در حرکت بود و لحظه‌ای از خاراندن غافل نمی‌شدند. شب بچه‌ها لباس‌هایشان را وارونه می‌پوشیدند تا برای ساعتی از شر شپش‌ها راحت باشند. اقرار می‌کنم مقابل نگهبان‌های عراقی کم نیاوردیم، اما مقابل شپش‌ها چرا!صبح‌ها که می‌خواستیم صبحانه بخوریم، به خاطر کشتن شپش‌ها ناخن‌هایمان که تنها ابزار قتل شپش‌ها بود، خون‌آلود بود. ترجیح می‌دادیم آبی را که می‌خواهیم دست‌هایمان را با آن بشوییم، بخوریم. با همان دست‌های کثیف غذا می‌خوردیم. ‌دلم می‌خواست از عراقی‌ها انتقام می‌گرفتم. قضیه را به جلال رحیمیان ارشد بازداشتگاه گفتم، استقبال کرد. از عاقبت کار می‌ترسید. جلال گفت: عراقی‌ها می‌فهمن و حالمون رو می‌گیرن! جلال! شاید خدا از این کارمون راضی نباشه، ولی یه حالی از عراقی‌ها بگیریم ضرر نداره. نذار بچه‌ها بفهمن. حواسم هست، فقط به اونی که قراره این کارو انجام بده می‌گم.تعدادی شپش توی پلاستیک ریختیم. با مجید قربانی که مسئول نظافت اتاق سرنگهبان بود، صحبت کردم. از مجید خواستم دور از چشم نگهبان‌ها، شپش‌ها را لابه‌لای پتوی عراقی‌ها خالی کند. مجید می‌ترسید لو برود. گفت: اگر بفهمن دمار از روزگارم در میارن! برای این کار انگیزه‌ی کافی نداشت. مجبور بودم برایش صغری و کبری بچینم: ....مجید! تو بحث بیماری گال مجبور شدیم مقابل ایرانی و عراقی لخت بشیم. اونا مثل یه برده با ما برخورد می کنن. اسرای اونا تو ایران چلو مرغ می‌خورند و ما فقط خواب چلو مرغ می‌بینیم. این شپش‌هایی که خون ما را می‌مکند! بخاطر بی توجهی عراقیاست! سعی کردم انگیزه‌ی کافی را در او به وجود آورم. چون قضیه با او مطرح شده بود، عقل حکم می‌کرد خودش این کار را انجام دهد. می‌توانستم سراغ فرد دیگری که روزهای بعد مسئولیت نظافت اتاق سرنگهبان را بر عهده می‌گرفت، بروم، صلاح نمی‌دیدم. اگر او این کار را انجام نمی‌داد، روزهای بعد توسط فرد دیگری انجام می‌شد، عراقی‌ها مجید را سین جیم می‌کردند. چون خودش مرتکب چنین کاری نشده بود، احتمال این که به عراقی‌ها بگوید، فلانی گفت این کار را انجام دهم و من قبول نکردم وجود داشت. اما اگر دستش توی این جرم شریک می شد، خودش را لو نمی‌داد. بعد از صغری و کبری چیدن‌های فراوان قانع شد شپش‌ها را لابه‌لای پتوی عراقی‌ها خالی کند.سامی، نگهبانِ خوب عراقی سراغ‌مان آمد. بیشتر آدم‌های شر، توی بازداشتگاه ما بودند. همان‌طوری که پیش‌بینی کرده بودم، شپش‌ها سراغ عراقی‌ها رفته بودند. سامی وارد بازداشتگاه شد و با لبخند معنی‌داری گفت: شپش‌ها سراغ ما هم اومدن!به من و دو، سه نفر دیگر مشکوک بود. از نگاهش فهمیدم می‌داند باید کار ما باشد. دوست داشت بداند نقشه‌ی کیست؟ به من بیشتر از دیگران مشکوک بود. هر چند سامی خودی بود و خطری از سوی او ما را تهدید نمی‌کرد. آن روز به او چیزی نگفتم؛ اما بعد چرا.هوای مرداد ماه گرم بود. از بس آب گرم خورده بودیم، بیشتر بچه‌ها اسهال گرفته بودند. دو، سه هفته‌ای بود بچه‌ها به روش خاصی برای خنک کردن آب خوردن رو آورده بودند. دور لیوان‌های حلبی‌مان را گونی دوخته بودیم. هر لیوان آب سهمیه‌ی دو نفر بود. شب‌ها گونی‌های دور لیوان‌ها را خیس می‌کردیم و روی نرده‌های فلزی پنجره قرار می‌دادیم، تا بر اثر وزش باد خنک شود. چهار، پنج ساعتی طول می‌کشید تا آب لیوان‌ها کمی خنک شود. روی هر پنجره بیش از سی، چهل لیوان پر از آب با دقت و ظرافت خاصی چیده شده بود. اگر فردی لیوان پایینی را می‌خواست بردارد، بیش از بیست لیوان باید برداشته می‌شد تا این جابه‌جایی انجام می‌گرفت.ساعت از ده، یازده شب گذشته بود. ولید نگهبان شب بود. پشت پنجره بازداشتگاه که حاضر شد با انگشت به یکی از لیوان‌های بالایی زد. اگر یکی از لیوان‌های پایینی و یا بالایی به زمین می‌افتاد، همه‌ی لیوان‌ها یکی پس از دیگری سرنگون می‌شدند و آب زیراندازها را خیس می‌کرد. از امشب به بعد هر وقت ولید و حامد نگهبان شب بودند، روی میله‌های پنجره لیوان نمی‌چیدیم. ولید می‌گفت: لیوان‌ها مانع دید نگهبان شب است!ادامه دارد... ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 09:10:16 GMT http://zahedaneh.ir/vdchxqnm.23nm6dftt2.html منافقین چگونه فاطمه سه ساله را شهید کردند + عکس http://zahedaneh.ir/vdci5yaw.t1awv2bcct.html به گزارش زاهدانه،گروهک تروریستی منافقین به هیچ کس ترحم نمی‌کند هدف آنان نه فقط مسئولان بلند پایه نظام از شهید بهشتی ، رجائی و باهنر گرفته تا زنان وکودکان بی گناه است. شهادت سیده فاطمه طالقانی یکی از هزاران جنایات وحشیانه این گروهک تروریستی می‌باشد. نام:فاطمه طالقانی نام پدر: سیدهدایت الله محل و تاریخ ولادت: اصفهان-جمعه23 تیرماه 1357 محل و تاریخ شهادت: بندرماهشهر-جنب مسجدجامع ناحیه صنعتی-سحرگاه سه شنبه9تیرماه 1360 نحوه شهادت: آتش سوزی کانکس واحدفرهنگی جهاد ماهشهر بدست منافقین کوردل محل خاکسپاری: اصفهان-گلستان شهدا این واقع دردناک را از زبان پدراین کودک 3 ساله می خوانیم: هشتم تیر ماه روز بعد از شهادت آیت اللّه مظلوم، دکتر بهشتی و یارانش در حزب جمهوری بود. مراسمی گرفتیم و شب که خسته بودیم برای خوابیدن به کانتینر واحد ارتباط جمعی جهاد سازندگی رفتیم. صبح فردای آن روز ما برای نماز بیدار شدیم و او خواب بود، چهره معصومانه اش در خواب نورانی تر از همیشه بود. خوشحال بودم که پس از آن همه سختی که قبل از تولد تا آن روز کشیده بودیم او را به مشهد می برم و لذت زیارت امام معصوم را تجربه می کنیم. با مادرش و یکی از دوستان به منزلی که در فاصله 50 یا 60 متری کانتینر بود رفتیم و نماز صبح را خواندیم. من ساک سفر را می بستم که دوستمان صدا زد و گفت: بروید ببینید چه شده است؟ چه خبر است که از خیابان و نزدیکی کانتینر شعله های آتش دیده می شود؟ با شتاب از منزل خارج شدم آتش را که دیدم به سوی محل آتش سوزی دویدم نزدیکتر که شدم دیدم که کانتینر در حال سوختن است و اطمینان داشتم که ، فاطمه کوچک من، در میان آتش هست. با خود گفتم نذر می کنم و به میان آتش می روم و فاطمه ام را نجات می دهم . تصمیم گرفتم و حرکت کردم. به آتش نزدیکتر شدم و آماده پریدن در میان آتش بودم که شعله های آتش حدود شش  متر ارتفاع داشت آنقدر حرارت آن زیاد و سوزنده بود که نزدیک شدن به آن محال بود چه رسد به داخل شدن در میان آن آه آه نمی دانم او در میان آن شعله ها چه می کرد؟! و چقدر فریاد میزد؟ ایستادم و نگاه کردم، حتی یک قطره اشک هم از چشمانم جاری نشد، عصبانی هم نشدم، چرا؟ نمی دانم. همین قدر می فهمیدم که آن «صبری» که خدا دهد «رضایی» که خدا نصیب انسان می کند نمایشی اینچنین خواهد داشت. مردم تلاش کردند و به آتش نشانی اطلاع دادند. مأمورهای آتش نشانی آمدند، هرچه گفتم اول این قسمت را خاموش کنید بچه من اینجاست! گوش نکردند و گفتند: ما تخصص داریم در کار ما دخالت نکنید. هرچه به مردم می گفتم فاطمه من، بچه من در کانتینر است باور نمی کردند تا اینکه سرانجام آتش خاموش شد و بدن سوخته تو، شقایق باغ زندگی ام را دیدند و باور کردند. می دیدند که واحد ارتباط جمعی آتش گرفته و می دانستند که قرآنها و کتابها و نوارها می سوزد ولی هرگز تصور نمی کردند که کودکی هم در حال سوختن است!!! وقتی پیکر سوخته تو را دیدند صدای ناله ها و حسرتها بلند شد و اشک از دیده هایشان جاری شد. هر کس چیزی می گفت؛ در آن میان خانمی گفت: همان اول آتش سوزی متوجه ماجرا شدم و صدای فریاد او را شنیدم. او به دیوار کانتینر مشت می زد و من می شنیدم ولی باور نمی کردم. هیچ راهی به ذهنم نرسید فقط همسایه ها را خبر کردم   . پارچه سفیدی روی بدن سوخته تو انداختند. از شدت حرارت نه از آتش! تنها از باقیمانده گرما در استخوان تو پارچه از بین  رفت و پارچه دیگری آوردند    همراه با یکی از دوستان رفتیم و پزشک قانونی آوردیم و او نوشت «جسدی در حد زغال شدگی به اندازه تقریبی 60 تا 80 سانتی متر مشخص گردید. جسد با یک ملحفه سفید پوشانده شده است. محتوی ملحفه استخوانهای جمجمه سوخته شده دیده می شود. توری از ساق پا و نیم تنه بالا مشخص است و سایر قسمتها و ویژگیهای بدن به علت شدت سوختگی قابل تشخیص نیست بعد آمدم به جهاد. یکی از اعضای شورای جهاد که از ماجرا خبر نداشت گفت  پس چرا به مشهد نرفتید هواپیما که رفت؟   و من با آرامش تمام کلید اتاقک چوبی که قتلگاه یگانه  دخترم، ستاره سوخته ام، شده بود  را به او دادم و گفتم: بیایید آنچه برای من مانده فقط این است، این !!! یک لحظه او متوجه معنای سخنم شد، از شدت ناراحتی بی اختیار روی زمین نشست و با صدای بلند گریه کرد. دخترکم، لاله نشکفته من! چقدر زیباست آنجایی که خدا امتحان می کند، بلا می دهد و صبری بزرگتر از بلا را پیش از آن به میهمانی دلها می فرستد. گفتن اینها برایم آسان نبود. گرچه مصیبت تو بزرگ بود اما خدا بزرگتر از آن بود و این به من آرامش می داد. فاطمه ام، ای فرشته معصوم عصر، تو در میان مرکز آتش گرفته جهاد و از دل شعله ها فراز آمدی، بارقه شدی و بر عمق جان آدمیان فرود آمدی و آنان را نیز شعله ور ساختی. و اینک هر کس داستان تو را می شنود بارقه هایت او را می سوزاند و قلبش را می لرزاند. مادرش، خانم زهرا عطارزاده، از فاطمه می گوید و از آن روز: «فاطمه متولد 23 تیر 57 بود. فرزند اولمان بود. همسرم در زمان انقلاب بسیار فعال بود. آذر 56 در زمان دانشجویی زندانی شدند و با [حرکت جریان به سمت] پیروزی انقلاب، در دوم آبان 57 آزاد شدند. بعد از انقلاب و در زمان جنگ هم این فعالیت ها ادامه داشت. ما سال 57 هم در جهاد [سازندگی] فعالیت فرهنگی داشتیم. هر دو دبیر بودیم و در تهران تدریس می کردیم. به توصیه پدر همسرم که در اداره آموزش و پرورش سمتی داشتند به ماهشهر رفتیم، چون ظاهرا آنجا بیشتر به کار فرهنگی و مذهبی و نیرو نیاز داشت. شهریور 59 جنگ شد و مهرماه مدارس باز نشد و ما وارد جهاد [سازندگی] شدیم و آنجا شروع به فعالیت های فرهنگی کردیم. همسرم دو واحد ارتباط جمعی تأسیس کرده بودند. کارهای رادیو محلی رادیو محلی را انجام می دادند. ایشان طرح دادند که دو واحد در ماهشهر صنعتی و قدیم تأسیس شد که به آنجا مراجعه می کردند و سرودها و برنامه هایی تهیه می شد که تنظیم و اجرایش بر عهده خودمان بود. همسرم چون نیروی فعالی بود منافقین ایشان را زیر نظر داشتند و ما هم این را می دانستیم. یک شب در واحد ارتباط جمعی بودیم. آمدند و از روزنه کلید واحد چراغ قوه انداختند تو که من بیدار شدم و با شنیدن صدا رفتند. یک دو شب بود که به خاطر فاطمه می رفتیم توی کانتینر می خوابیدیم چون هوا گرم بود و او نمی توانست بخوابد و ما برای خنک کردن خانه هم امکاناتی نداشتیم. آن شب هم در کانتینر خوابیدیم چون هوا گرم بود و صبح رفتیم خانه نماز بخوانیم. دوستم که با ما همکاری داشت آمد برای نماز و گفت از کنار کانتینر شعله های آتش بلند می شود. گفتم نگران نباش و هول نکن. که رفت، آمد. گفت که خود کانتینر است. به سرعت رفتیم آنجا. همسرم هرچه تلاش کرد نتوانست برود تو. ظاهرا شیشه را شکسته بودند و رفته بودند تو. ما با استخاره رفته بودیم ماهشهر و این آیه آمده بود که خدا از مؤمنین جانشان را می خرد و بهشت را به آنها می دهد. این صحنه را که دیدم یاد این آیه افتادم و گفتم که پس جان، این بود؛ فرزند آدم از جان آدم عزیز تر است. یاد حضرت ابراهیم افتادم. خدا می دانست که ما نه ابراهیم هستیم و نه اسماعیل. گفت بیایید اینجا که بهشت است. نسیم داشت برگهای درختان را تکان می داد و با خود گفتم نگاه کن در حرکت کلی آفرینش هیچ تغییری ایجاد نشده و این تقدیر فاطمه بود. احتمال می دادیم کار منافقین باشد. خیلی زود در جریان دیگری دستگیر شدند. گفتند آن شب که چراغ انداخته بودند توی خانه ترسیده اند این کار را انجام دهند. چند شب بعد اما رفته بودند توی کانتینر و همه جا را بنزین ریخته بودند و بعد کوکتل مولتوف پرتاب کرده بودند اما می گفتند که ما بچه را ندیدیم. بعد از دستگیری هم هیچ وقت آنها را نفرین نکردم. می گفتم او منافق است اما مادرش مسلمان است و دوست نداشتم یک مادر دیگر زجر بچه اش را بکشد. بعد از آن نتوانستم آنجا بمانم چون هر جا می رفتم یاد فاطمه می افتادم، آخر او توی همه کارها همراهمان بود. دیگر نتوانستم آنجا بمانم و برگشتم. گاهی احساس عذاب وجدان داشتم. آنجا که می رفتیم نتوانسته بودیم وسایل زیادی با خود ببریم. شرایط زندگی سخت بود. به خودم می گفتم که ما برای رفتن به آنجا هدفی داشتیم اما این بچه چه؟ چیزی که همیشه ذهنم را می خورد این بود که فاطمه می گفت من ماهشهر را دوست ندارم. آخرین بار که اصفهان آمده بودیم یک روز رفته بودیم باغ. فاطمه پدرش را خیلی دوست داشت و به او وابسته بود و همه هم این را می دانستند. پدربزرگش گفت: فاطمه دلش برای باباش تنگ شده که فاطمه گفت آره. اما وقتی گفت بلیط بگیریم برود پیش پدرش فاطمه جواب داد من نمی روم ماهشهر. سه سال بیشتر نداشت اما مثل اینکه از این مسئله آگاه بود. قرار بود همگی از اصفهان برویم مشهد که همسرم آمدند و گفتند کاری دارند و باید برویم ماهشهر و بعد از دو روز، از آنجا میرویم مشهد. باز استخاره کردیم. این آیه آمد که ما باد را مسخر سلیمان کردیم. با خودم گفتم که خب، باد مسخر ماست، برویم. خانواده همسرم که راهی مشهد شدند، ما رفتیم دم اتوبوس بدرقه ی آنها و فاطمه را گذاشتیم توی ماشین و ماشین را با فاصله گذاشته بودیم که نبیند. اما او متوجه شد و شروع کرد به گریه کردن که من می خواهم بروم مشهد و ماهشهر نمی روم. توی اتوبوس هم مدام گریه می کرد که نمی آید. این است که گاه ذهنم را می خورد. مشهد فاطمه اما ماهشهر بود و مشهد امام رضا نبود . آنجا 2 روز شد 9 روز و آن اتفاق افتاد. فاطمه را برای خاکسپاری آوردیم اصفهان چون اصفهان را دوست داشت و ماهشهر را دوست نداشت. از همان روز این حس را داشتم که کاش ما هم با فاطمه می رفتیم، اینجا خبری نیست هر چه هست آنجاست.» مادر شهید، در جای دیگری هم داستان آن روز را نقل کرده است: «هشتم تیر یک روز بعد از شهادت آیت الله دکتر بهشتی و یارانش در حزب جمهوری اسلامی بود مراسمی گرفتیم. شب برای خوابیدن به کانتینر واحد ارتباط جمعی [در کنار مسجدجامع ناحیه صنعتی ماهشهر] رفتیم و فردا صبح برای نماز بیدار شدیم. ولی فاطمه هنوز خواب بود به منزلی که در فاصلۀ پنجاه یا شصت متری کانتینر بود رفتیم و نماز صبح را خواندیم. نمازم که تمام شد دوستم با صدای بلندگفت: «بیا ببین چه خبر شده؟ با شتاب از منزل خارج شدم و به خیابان رفتم. دیدم شعله های آتش از کانتینر زبانه می کشد. اطمینان داشتم که دخترم داخل آن است و در شعله های آتش می سوزد اما آتش آن قدر زیاد بود که نزدیک شدن به آن محال بود چه رسد به نزدیک شدن به آن متحیر ایستاده بودم و مات و مبهوت فقط شعله های آتش را نگاه می کردم حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم. نمی دانم شوکه شده بودم یا صبری بود که خدا به من داده بود مردم تلاش می کردند. آتش نشانی هم وقتی آمده بود. آتش که خاموش شد، بدن سوختۀ دخترم، شقایق زندگی ام را دیدم. پارچۀ سفیدی روی بدن سوخته اش انداختند. اما از شدت حرارت استخوانهایش پارچه آتش گرفت و از بین رفت. پارچۀ دیگری انداختند. پزشک قانونی آمد و نوشت: «جسدی زغال شده به اندازۀ تقریبی هشتاد سانتی متر مشخص گردید و با یک ملحفۀ سفید پوشانده شده است. استخوانهای جمجمه سوخته شده، فقط بخشی از ساق پا و نیم تنه بالا مشخص است و در قسمت ها دیگر بدن به علّت شدّت سوختگی قابل تشخیص نیست. خانمی گفت:"من همان اولِ آتش سوزی متوجه صدایی شدم که فریاد می زد و با مشت به کانتینر می زد. هیچ کاری نمی توانستم، بکنم فقط همسایه ها را خبر کردم." قاتل«فاطمه» پس از دستگیری گفت: "قرار بود ساعت سه بامداد روز سه شنبه نهم تیرماه 1360 عملیات آتش زدن کانتینر جهاد را انجام دهم یعنی درست همان موقعی که پدر و مادر و یک نفر از دوستانشان و خود «فاطمه» داخل کانتینر خوابیده بودند. ساعت 3 بامداد آمدم تا کانتینر را آتش بزنم، اما آن قدر لرزه بر اندامم افتاد که قادر به انجام آن نبودم آنجا را ترک کردم و ساعت چهار با ارادۀ قوی تری آمدم ولی نمی دانم چرا باز هم همان حالت برایم پیش آمد. لرزش بدنم عجیب بود با سرعت سراغ مسئوول تیم رفتم و جریان را گفتم او گفت: عملیات باید همین الان انجام بگیرد. من هم با تو می آیم و با هم کار را تمام می کنیم." او وجود «فاطمه» را در کانتینر انکار کرده بود ولی مگر می شود کسی پنجره ای را بشکند پتوی نصب شده به دیوار را پاره کند و تمامی نقاط کانتینر را بنزین بریزد کتابها را ببیند ولی کودک سه ساله را سر راهش نبیند؟! منبع: تسنیم ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 09:31:22 GMT http://zahedaneh.ir/vdci5yaw.t1awv2bcct.html ماجرای ۸ دختری که بی اجازه به جبهه رفتند http://zahedaneh.ir/vdcgxu9n.ak9n74prra.html به گزارش زاهدانه، لندرور از کنار ما گذشت و توقف کرد. راننده گفت: «خواهرها زیر باران کجا می روید؟» گفتیم: «به اهواز می رویم.» و او هم به اهواز می رفت. هر ۸ نفرمان پشت جیب لندرور نشستیم. چهار نفر روی صندلی های مقابل هم و چهار نفر همکف ماشین نشستیم و آیه - و جعلنا من بین ایدیهم سدا - را خواندیم و به راننده و دژبان فوت کردیم. راننده را نمی شناختیم اما همین قدر فهمیدیم که نیروهای دژبان و ایستگاه بازرسی او را به خوبی می شناختند و به او احترام می کردند. از او پرسیدند خواهرها با شما هستند؟ او با تکان دادن سرش تأیید کرد. تا اهواز هیچ یک از ایستگاه های بازرسی از ما حتی کارت شناسایی هم نخواستند. در مسیر جاده آبادان تا اهواز در دو طرف جاده غوغایی بود. نزدیک سه راه دارخوین که رسیدیم، دور تا دور قرارگاه شهید اشرفی اصفهانی چادرهای رزمندگان برپا شده بود. پرچم های اللّه اکبر، لا اله الا الله، یا حسین، یا مهدی، یا زهرا در همه جا دیده می شد. تعداد زیادی از رزمندگان در محلی های استقرار خودشان مشغول نظام جمع و نرمش بودند. دیدن آن صحنه های حماسی و زیبا ناخودآگاه آدم را به یاد لشکر امام حسین (ع) در کربلا می انداخت. بارش باران، آرام شده و هوای مطبوعی بود. فقط یک روز به سال تحویل مانده بود. امسال نه تنها در کنار مادر نخواهیم بود که در کنار اسماعیل هم نیستیم، اشکالی ندارد، اسماعیلی راضی است! اگر او زنده بود الان در شوش بود. آن قدر شوق رسیدن داشتیم که اصلا به عواقب کارمان فکر نمی کردیم، مخصوصا که اهمیت نمی دادیم که دیگران درباره ما چه فکری می کنند. وقتی به کوت عبدالله اهواز رسیدیم که در واقع دروازه ورودی شهر اهواز از مسیر آبادان بود، راننده گفت: «خواهرها شما را در هلال احمر پیاده کنم؟» و ما با تعجب گفتیم: بله! در محله کیانپارس اهواز، کنار در هلالی احمر پیاده شدیم و فقط یک جمله به راننده گفتیم: اجرتان با با امام زمان. او هم گفت: «حتما» و رفت. راهروهای هلال احمر شلوغ بود. سیل نیروهای متخصصی از تهران، اصفهان، شیراز حتی کرمانشاه سرازیر شده بود. نام هایی که مرتب به گوش می رسید آقای دکتر و خانم دکتر بود. یک سال و نیم از جنگ می گذشت اما رشد سازماندهی نیروی انسانی عالی بود؛ نه تنها کمبود نیرو نداشتیم که نیروی مازاد هم وجود داشت، پیش آقای نوریزاد رفتیم. او مسئولیت تقسیم و اعزام نیروهای پزشکی و امداد را بر عهده داشت. ما هیچ مدرکی همراه نداشتیم. شفاهی توضیح دادیم که امدادگر بیمارستان های آبادان هستیم و از اول جنگ مشغول خدمتیم. البته کارت شناسایی بسیج و بیمارستان را به همراه داشتیم اما برگه ماموریت و اعزام نه. آقای نوریزاد گفت: «خواهر ها من نمی دانم با نرس ها و دکترها و تکنسین هایم چکار کنم؟ شما چهار تا امدادگر بدون برگه اعزام تقاضای رفتن به نزدیکترین بیمارستان را دارید؟» ما هشت دختر جوان کم سن و سال تقاضای بزرگی داشتیم. در این جمع کوچکترین فرد من با پانزده سال سن و بزرگترین پروین بهبهانی و پروین گنجیان با ۲۲ سال سن بودند. همه هم امدادگر بودیم؛ نه پرستار و نه پزشک! امدادگرانی که کار پزشکی را در زمان جنگ تجربه کرده اند و به مهارت رسیده اند. هر هشت نفرمان مثل بچه یتیم ها کنار اتاق ایستاده بودیم و با نگاه ملتمسانه و قلبی امیدوار خواهان رفتن به بیمارستان پشت خط بودیم، افسانه علوی که در اصرار کردن و سماجت تخصص داشت، گفت: «برادر ما خیلی کار بلندیم، شاید بهتر از پرستارها!» نوریزاد که سرش شلوغ بود به دنبال کاری رفت و ما از اتاق خارج شدیم. اعتراض داشتیم، ما محق تر از تهرانی ها و اصفهانی ها بودیم، در آن لحظه ناسیونالیست شدیم که این جا شهر ماست و ما باید در خط اول باشیم. باز سراغ آقا امام زمان رفتیم و توسل کردیم و به آقا گفتیم، ما باید به نزدیک ترین بیمارستان در منطقه عملیاتی برویم. چند دقیقه بعد به اتاق برگشتیم. هنوز آقای نوریزاد برنگشته بود. همه منتظر ایستاده بودیم تا او برگشت و گفت: " خواهرها شما هنوز ایستاده اید؟ ببخشید کار من طول کشید الان برگه اعزام شما را می نویسم.» او یک برگه مأموریت درآورد و نام هشت نفرمان را به عنوان امدادگران اعزامی از هلال احمر اهواز در آن نوشت، یک ماشین هایس هم در اختیارمان گذاشت که ما را تا بیمارستان شهدای شوش ببرد. دیگر چیزی نفهمیدیم و نپرسیدیم و سؤالی نکردیم. غروب بود که ما سوار بر هایسی سفید رنگ در جاده اهواز - اندیمشک می رفتیم. آن روز به چشم دیدم که خدا هر کسی را بخواهد عزت می دهد و هر کسی را بخواهد ذلیل می کند. باور کردنی نیود؛ ما به شوش می رفتیم. به شهر شهیدان گمنام، به بیمارستان شهدای شوش که قبل از سه راه ورودی به شهر بود. رسیدیم. به دفتر بیمارستان مراجعه کردیم، مسئول بیمارستان آقای دکتر کرمانی بود. او جدیدا به منطقه اعزام شده. مدیریت بیمارستان را به عهده گرفته بود. آقای دکتر کرمانی (عراقی) مردی ۴۷ ساله و عینکی بود و خودش به طور مستقیم مسئولیت مدیریت بیمارستان را در همه بخش ها بر عهده داشت. بیمارستان جدید التأسیس بود و تجهیزات بیمارستان به تازگی وارد و احتمالا برای پشتیبانی از همین عملیات راه اندازی شده بود. بعد از تحویل برگه مأموریت، ما را به خوابگاه خواهران راهنمایی کردند. افراد زیادی از شهرهای مختلف اعزام شده بودند. خوابگاه خواهران، متشکل از سه سالن بزرگ بود که در هر سالن بیست - سی نفر باید می خوابیدند. ساختمان نوساز بود. لهجه های مختلف اصفهانی، کردی و ترکی به گوش می رسید. با اولین کسی که آشنا شدیم امدادگر اعزامی از اصفهان به نام هاجر قربانی بود. او دختر کم سن و سالی بود. او به گروه ما علاقمند شد و مرتب از آبادان و خرمشهر سؤال می کرد. در بین حدود صد نیروی خواهر، ما تنها تیروهای خوزستانی بودیم. به همین دلیل مورد توجه خواهرهای دیگر قرار داشتیم، آن ها فکر می کردند اطلاعات ما از وضعیت جبهه ها زیاد است و از ما می پرسیدند؛ عملیات کی و در کجا انجام می شود؟ یک خواهر امدادگر اعزامی از کرمانشاه هم در این جمع بود. نامشی خواهر بهزادی بود. با لهجه شیرین کردی حرف می زد و بسیار ساده و دوستانه با همه بیچه ها برخورد می کرد. ما هشت نفر که هنوز حالی عادی خودمان را پیدا نکرده بودیم، نمازهایمان را خواندیم و بعد از نماز هم دعای توسلی خواندیم. حسابی گریه کردیم و سجده شکر به جا آوردیم. اول از پروردگار مهربان مان و بعد از آقای مان. شاید در هیچ جا مثل شوش حضور آقا را احساس نکردم. صبح روز بعد همه را به سالن بیمارستان فراخواندند. آقای دکتر کرمانی می خواست با همه نیروها آشنا شده و صحبت کند. در آن جمع، ما روی هم رفته پانزده نفر امدادگر بودیم. بقیه نیروها پرستار، پزشکیار یا پزشک بودند. از لحاظ سن و سالی هم ما از همه کوچک تر بودیم و طبق معمولی من از همه کوچک تر بودم، از پیروزی انقلاب به بعد هر جا که می رفتم به لحاظ سن، کوچکترین بودم. در آن جا گروه مان کوچک ترین گروه به لحاظ نفرات، سن و تخصص بود ، آقای دکتر کرمانی بدون هیچ مقدمه ای از اهمیت عملیات و اهداف ارزشمند آن صحبت کرد. همه را متعهد کرد که اگر کاری از دستتان بر نمی آید در آن جا نمانید، کسانی بمانند که قدرت چند روز ایستادن و بی وقفه کارکردن را دارند. او آستین لباسش را بالا زد و چند بار روی رگ دستش زد و گفت: «کسانی که می توانند در کمترین زمان رگ بگیرند خودشان را معرفی کنند. اولین اقدام مهم پزشکی که نجات دهنده جان مجروحان است، رگ گرفتن و تزریق سرم هماکسل و نمکی و قندی - نمکی و سرم رینگر برای مجروحان مغزی است.» قرار بود برای هر تخت دو نفر نیرو تعیین شود تا هر کسی دقیقا کار خودش را بداند و تقسیم کار مناسبی شود تا در زمان عملیات برای رسیدگی به مجروحان مشکل ایجاد نشود. باید کسانی مسئول تخت می شدند که بتوانند رگ بگیرند و یک نفر زیردست آنها پانسمان و شستشو و کارهای دیگر را انجام دهد. عملیات بزرگی در پیش بود و بیمارستان شهدای شوش مرکز اولیه پذیرش مجروحان و اعزام به اندیمشک و دزفولی بود. بچه ها به من و افسانه گفتند شما دو تا می توانید خودتان را معرفی کنید. من تردید داشتم، افسانه هم نمی خواست مسئولیت تخت را بر عهده بگیرد. او در نظر داشت که اگر موقعیتی پیش بیاید به خط برود، نمی خواست خودش را پایبند مسئولیت کند. تعداد کسانی که خودشان را معرفی کردند کم بود. بسیاری از نیروهای اعزامی اعتراف می کردند که سرعت عملی شان در اقدامات اولیه مجروحان کم است چون کمتر در جبهه بوده اند. بعضی از نیروها هم برای بار اول اعزام می شدند. دکتر کرمانی به گروه ما نگاه کرد و گفت: «شما یک سال و اندی امدادگر بیمارستانهای جبهه بوده اید شما داوطلب نمی شوید؟» من و افسانه قبول کردیم و نام ما نیز در لیست مسئولان تخت نوشته شد، بیمارستان از سه قسمت؛ اورژانس، اتاق عمل و بخش نگهداری مجروحان تشکیل شده بود. ما از نیروهای اورژانس محسوب می شدیم. اورژانس یک سالن بزرگ و چند اتاق و راهرو داشت. طبق تقسیم بندی انجام شده، من در سالن بزرگ اورژانس بودم و مسئولیت تخت شماره ۱۳ بر عهده ام بود. بالای هر تخت نام مسئول تخت و همکار او نوشته شده بود. همکار من برادر محمدی پرستار اعزامی از تهران بود. صدیقه با یک پیرمرد پزشکیار تهرانی و عصمت باغبان با یک پرستار مرد اصفهانی همکار شدند. آقای فدایی همکار عصمت قد کوتاهی داشت و قدش تا کمر عصمت بود. برادر محمدی تا مرا دید حسابی عصبانی شد که باید تحت امر یک دختر بچه پانزده ساله کار کند که امدادگر است، ولی من خیلی جدی با او برخورد کردم و از لحظه اول وظایفش را به او گوشزد کردم. کار وصل کردن سرم و بخیه کردن با من و پانسمان و شستشوی زخمهای مجروحان با او بود. البته در صورت نیاز باید به همدیگر کمک می کردیم. به او گفتم: «من در کار فوق العاده جدی هستم. اگر شما اعتراضی دارید به دکتر کرمانی منتقل کنید. خوشحال می شوم مسئولیت را به شما واگذار کنند و من با خیال راحت تری انجام وظیفه کنم؛ اما در صورت اجرای همین برنامه جدی و بدون غر زدن کار کنید.» آقای محمدی تا پایان عملیات اصلاً غر نزد و همکاری لازم را انجام داد. روز اول پس از مشخص شدن وظایفمان، وسایلی مورد نیاز را از انبار گرفتیم؛ مقدار زیادی پنبه الکلی در سمت کردیم، ست بخیه تهیه کردیم. مقدار زیادی چسبب زخم به اندازه مورد نیاز چیدیم و به گوشه میز و پایه های سرم چسباندیم، زیر هر میز دو کارتن سرم های مورد نیاز، سرم هماکسل، رینگر و قندی - نمکی گذاشتیم. واکسن کزاز به تعداد زیادی آماده کردیم. هر لحظه امکان داشت عملیات شروع شود و باید همه چیز را آماده می کردیم. در حیاط پشت اورژانس حدود بیست آمبولانسی به ردیف پارک شده بود. رانندگان آمبولانس ها تعیین شده بودند و یک گروه از نوجوانان بسیجی اندیمشک و دزفول هم مسئولیت حمل مجروح را بر عهده داشتند. حدود سی برانکارد تهیه شده بود... * بریده ای از کتاب یکشنبه آخر - خاطرات معصومه رامهرمزی از زنان مبارز آبادان ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 08:47:06 GMT http://zahedaneh.ir/vdcgxu9n.ak9n74prra.html