پایگاه تحلیلی خبری زاهدانه - آخرين عناوين شهدا :: نسخه کامل http://zahedaneh.ir/shahid Thu, 12 Jan 2017 14:53:13 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://zahedaneh.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری زاهدانه http://zahedaneh.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری زاهدانه آزاد است. Thu, 12 Jan 2017 14:53:13 GMT شهدا 60 شهیدی که دختر سه ساله خود را در آغوش گرفت +عکس http://zahedaneh.ir/vdcbgsbs.rhbf9piuur.html به گزارش زاهدانه به نقل از باشگاه خبرنگاران، شهید ابوذر داوودی که 3سال از ازدواج با دختر‌خاله‌اش گذشته بود یک روز از جبهه مقاومت تماس می‌گیرد و به همسرش وعده دیدار و بازگشت خود در سه‌شنبه هفته آینده را می‌دهد. او می‌آید اما بی‌جان، پیکر مطهر دیده‌بان مشهور جبهه‌های مقاومت به خاک سپرده می‌شود ولی دختر سه ساله‌اش همچنان عاشقانه در آغوش پدر می‌رود. دختر است دیگر، و هیچکس نمی‌تواند درک کند که این کودک در خلوت خود راز‌های خود را به که می‌گوید.   انتهای پیام/ ]]> شهدا Thu, 12 Jan 2017 04:16:41 GMT http://zahedaneh.ir/vdcbgsbs.rhbf9piuur.html رازی که فرزند شهید احمدی روشن به معلمش گفت/ویژگی شهید هسته ای از زبان امام خامنه ای http://zahedaneh.ir/vdcfetdt.w6dmvagiiw.html به گزارش زاهدانه به نقل از یزدرسا، شهید مصطفی احمدی روشن در 17 شهریور سال 1358 در روستای سنگستان استان همدان متولد شد. وی تحصیلات خود را در زادگاه خویش آغاز کرد. دوره تحصیلی راهنمایی را با رتبه عالی از مدرسه خیام همدان فارغ التحصیل شد و به دبیرستان ابن سینا رفت. پس از آن نیز در آزمون سراسری سال 77 شرکت کرد و وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران شد و سپس در سال 81 از این دانشگاه فارغ التحصیل شد.وی در سال 1380ش و در دوران تحصیل خود در این دانشگاه در پروژه ساخت غشاهای پلیمری برای جدا سازی گازها که برای اولین بار در کشور انجام می شد، همکاری داشت. او همچنین دارای چندین مقاله به زبان های انگلیسی و فارسی بود و در زمان شهادت دانشجوی دکترای دانشگاه صنعتی شریف و از نخبگان این دانشگاه به شمار می رفت که مسئولیت معاونت بازرگانی سایت هسته ای نطنز را نیز به عهده داشت.سرانجام این مرد الهی در 21 دی 1390 پس از خروج از منزل در ساعت ۸:۳۰ صبح توسط یک موتورسیکلت سوار با چسباندن یک بمب مغناطیسی در خیابان گل نبی تهران، میدان کتابی ترور شد. از شهید احمدی روشن یک فرزند به نام «علی» به یادگار مانده است.مادر شهید احمدی روشن در مصاحبه با خبرنگار یزدرسا، گفت: در همان روزی که پسرم ترور شد قرار بود ساعت 11 با پدرش به ملاقات مصطفی در دفتر کارش در تهران برویم. من بیرون از منزل بودم وقتی پدر مصطفی آمد دنبالم دیدم خیلی به هم ریخته است و حال خوشی هم ندارد هر چقدر از ایشان پرسیدم اتفاقی افتاده است به من جوابی ندادند تا اینکه بعد از چند بار سوال کردن گفت چند نفر مامور آمدند درب منزل و همسر مصطفی تماس گرفته بیاییم.وی ادامه داد: همان موقع زنگ زدم به مصطفی که ببینم جریان چیست، تلفنش زنگ می خورد ولی کسی جواب نمی داد تا رسیدیم خانه همین که از آسانسور آمدم بیرون دیدم یکی از خواهرهای مصطفی با چشمانی قرمز و گریان جلوی در ایستاده و به من گفت مامان ناراحت نباش یکی هم اسم داداش بوده که ترورش کردند آن لحظه فهمیدم که پسرم شهید شده است.سالاری با بیان اینکه پیکر پسرش را ندید تا زمانیکه برای خاکسپاری به معراج شهدا آوردند، گفت: مصطفی هیچ وقت پیش من حرفی از شهادت نمی زد ولی با این حال وقتی در کنار همسر و دوستانش بود اشاره ای به شهادت می کرد.وی بیان کرد: واقع امر این است که از 3، 4 ماه پیش خیلی به هم ریخته‌بودم. خودم هم نمی‌دانستم چرا این طوری شده‌ام. اینکه چند نفر قبل از پسرم ترور شده بودند و چون می دانستم کارش چه هست خیلی می ترسیدم و در شرایط بدی به سر می بردم ولی زمانی که مصطفی به تهران می آمد خیالم راحت می شد ولی فکر نمی کردم روزی در تهران پسرم را ترور کنند.مادر شهید احمدی روشن گفت: پسرم مصطفی بیشتر صحبت می کرد تا اینکه بخواهد چیزی بنویسد ولی همه سفارش و تاکیدی که داشت این بود که همیشه از حضرت امام خامنه ای پیروی کنید و ایشان را تنها نگذارید.وی افزود: فرزند شهید اکنون نه سال دارد و همان هفته های اول که ما نمی گذاشتیم در مراسم ها باشد روزی که به مهد کودک رفته بود به معلمش گفته بود می خواهم یک رازی بگم و آن این است که بابای من شهید شده است.سالاری به زمانی که رهبری به منزلشان آمدند اشاره کرد و گفت: حضرت آقا صحبتی که در مورد شهدا کردند و گفتند شهید شما دارای دو وجه است هم اینکه ایشان عالم و دانشمند بودند و هم اینکه مومن و متعهد و دارای دو بال می باشد و در روز قیامت که سراسر تاریکی است شما را هدایت می کند.وی در پایات تاکید کرد: باید مواظب باشیم که این انقلاب و دستاوردهای آن، ارزان بدست نیامده و برای هر یک از آنها بهای سنگینی پرداخت شده که خون جوانان این سرزمین می باشد و باید قدردان آن باشیم. ]]> شهدا Wed, 11 Jan 2017 09:16:23 GMT http://zahedaneh.ir/vdcfetdt.w6dmvagiiw.html 21 سال فرماندهی در دوران جوانی/ سردار شهیدی که 3 مدال فتح از رهبر انقلاب دریافت کرد http://zahedaneh.ir/vdchkmnm.23nxzdftt2.html به گزارش زاهدانه به نقل از باشگاه خبرنگاران، ایثار و سلحشوری شهدای گرانقدر ایران اسلامی هیچگاه از حافظه تاریخ و از اذهان ملت ایران پاک نخواهد شد.همواره عزت،اقتدار، امنیت و آرامش کشور مرهون رشادت‌های خالصانه شهیدان است. آشنایی با اسطوره‌های شهادت و مقاومت ایران اسلامی که ویژگی منحصر به فرد ایمان و معنویت را با آمادگی رزمی و دفاعی خود تلفیق کردند برای نوجوانان و جوانان کشورمان، جذاب و مفید است.به بهانه یازدهمین سالگرد عروج پاسدار شهید احمد کاظمی‌ (19دی ماه1384) در این گزارش به فعالیت‌های انقلابی و حضور در جبهه‌های نبرد علیه باطل دوران جوانی این شهید گرانقدر پرداختیم.سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی‌ در سال 1337 در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود و همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل شد و با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی‌ دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال 59 به کردستان رفت تا با رزمی‌ بی‌امان، دشمنان داخلی انقلاب را ازمیان بردارد. وی دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت‌هایی چون: 2 سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، 6 سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، 1سال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(علیه السلام)، 7 سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(علیه السلام) و قرارگاه رمضان و 5 سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.رزمندگان و ایثارگران بسیاری، خاطراتی شیرین و به یادماندنی از رشادت‌ها و شجاعت‌های این دلاور زمان بیاد دارند. حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح شد و یک بار نیز انگشتش قطع شد. در طی سالها با استفاده از مجال‌هایی از عشق به تحصیل بهره جست و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.کفایت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبری 3 مدال فتح بر سینه پر عطش شهادت ایشان نصب کردند. وی در اواسط سال 84 از سوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد و توفیق خدمت را در سنگر دیگری یافت. این فرمانده قهرمان در آخرین دیدار خود با محبوب خویش فرمانده معظم کل قوا، تقاضای دعا برای شهادت خویش را کرد، زیرا مرغ جانش بیش از این تحمل ماندن بر این کره خاکی را نداشت و سرانجام در پروازی دنیوی به پرواز اخروی شتافت. اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.سردار شهید سرلشکر پاسدار "احمد کاظمی" در سن 18‬سالگی، پس از تحصیلات دوره دبیرستان در صف مبارزین و جبهه‌های جنوب لبنان حضور پیدا کرد و مبارزه با استکبار و اشغالگران را آغاز کرد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی‌ جزو اولین کسانی بود که به سپاه پاسداران پیوسته و از فرماندهان شجاع، پر انرژی، مدیر و خلاق بود و به همین دلیل حکم مسوولیت‌های زیادی را از دست مبارک مقام معظم رهبری دریافت کرد.شهید کاظمی‌، با شروع جنگ تحمیلی، با یک گروه 50 ‬نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و مبارزه را با دشمن متجاوز آغاز کرد. وی از همان اول فرماندهی یکی از جبهه‌های آبادان را برعهده گرفت و در عملیات حصر آبادان و در یکی از محورهای عملیات مسوولیت مهمی‌ برعهده داشت، در پایان جنگ تحمیلی همان گروه 50 نفره روز اول جنگ را تبدیل به یکی از لشکرهای قوی و مهم سپاه کرد و لشکر را با سلاح‌های به غنیمت گرفته شده از عراقی‌ها به یک لشکر زرهی با صدها تانک، نفربر، توپخانه و ماشین آلات، تحویل نظام داد. این شهید بزرگوار در راه‌اندازی و شکل‌گیری نیروی زمینی سپاه به عنوان معاون عملیاتی نیروی زمینی سپاه خدمات شایانی داشت.سردار کاظمی‌ همچنین در سال 1372 ‬با حضور در منطقه شمال غرب کشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حکم فرماندهی را از دست مقام معظم رهبری دریافت کرد . مقام معظم رهبری در همان دوران مسوولیت سردار کاظمی‌ در استان اذربایجان غربی و کردستان حضور پیدا کردند و از برقراری امنیت منطقه توسط سردار کاظمی‌ تقدیر به عمل آوردند.در سال 1379 ‬حکم فرماندهی نیروی هوایی سپاه را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد و نیروی هوایی را از نظر سازمان، ساختار و سازماندهی و سازمان موشکی ارتقا داده تا جایی که دشمنان جمهوری اسلامی‌ ایران از توانمندی موشکی کشور حیرت زده بودند، سردار کاظمی پس از ‪  5‬سال خدمت ارزنده در نیروی هوایی سپاه، در سال 1384‬حکم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را از مقام معظم کل قوا دریافت کرد و طی 3 ماه فعالیت شبانه‌روزی، بیش از 100‬سفر به تمامی‌یگان‌های نیروی زمینی داشت و وضعیت یگان‌های نیروی زمینی را از نزدیک بررسی می‌کرد. سردار شهید کاظمی‌ محور عمده فعالیت‌های نیروی زمینی را تقویت و ارتقای یگان‌های صفی نیروی زمینی سپاه اعلام کرد و در این زمینه ،خدمات ارزنده‌ای را ارائه کرد.وی شب شهادت در جلسه‌ای، ضمن آنکه که حسرت می‌خورد که چرا شهید نشده و یاران او رفته‌اند ، سفارش کرد، "شهدا خیلی به گردن ما حق دارند ، باید تلاش زیادی کنیم" باید در اردوهای راهیان نور از همه شهدا ( ارتش، سپاه، بسیج) بگویید، از خودتان نگویید از دیگران بگویید. از نیروی هوایی ارتش از هوانیروز ارتش، از شهدای ارتش و جهاد بگویید.سردارکاظمی صبح روز شهادت عازم منطقه شمال غرب شد. حضرت آیت ا… خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی‌ در پیامی‌ شهادت سردار رشید اسلام، سرلشگر احمد کاظمی‌ و تعدادی از سرداران و افسران سپاه را در حادثه سقوط هواپیما تسلیت گفتند.انتهای پیام/ ]]> شهدا Sun, 08 Jan 2017 09:02:28 GMT http://zahedaneh.ir/vdchkmnm.23nxzdftt2.html شهید خزایی چهره پلید استکبارجهانی را به دنیا نشان داد/ آزادی حلب مدیون فداکاری شهداست http://zahedaneh.ir/vdcjxxei.uqetxzsffu.html به گزارش زاهدانه، حجت الاسلام تویسرکانی شب گذشته در دیدار خانواده شهید محسن خزایی اظهار داشت: شهید خزایی پرچم دار فضای رسانه است زیرا پیام صبوری، حق، مقاومت، مظلومیت مردم سوریه و شیطنت جبهه استکبار و داعشی های وحشی و خشن را به دنیا نشان داد.وی با اشاره به اینکه توفیق شهید خزایی افشاگری از چهره پلید جنایتکاران بود، گفت: فضای رسانه باید این چنین انسان هایی را پرورش دهد تا ادامه دهنده راه شهدا باشند.مسئول نمایندگی ولی فقیه در بسیج مستضعفین از این شهید به عنوان اولین شهید رسانه ای یاد کرد و افزود: ما سربازان مقام معظم رهبری در سپاه پاسداران، خدمتگذار بسیجیان هستیم.وی با اشاره به توصیه های اکید رهبر انقلاب مبنی بر بازدید و عرض ادب و احترام به خانواده شهدا بیان کرد: ما شرمنده خانواده شهدا هستیم و از آنها درس صبوری، امید، توکل و آبرو می گیریم.این مسئول ادامه داد: شهدا آنقدر با عظمت هستند که ما انسان ها در برابر آنها اظهار خضوع و تواضع می کنیم.وی با بیان اینکه رهبر انقلاب از شهادت به عنوان مرگ تاجرانه یاد کرده اند، تصریح کرد: شهدا توزیع کننده آبرو، عزت، امنیت، شفاعت و عظمت هستند.حجت الاسلام تویسرکانی با بیان اینکه همسر شهید خزایی در ثواب شهادت وی شریک است، گفت: ما بسیجیان قول داده و عهد می بندیم که تا آخرین لحظه و قطره خون خود در پاسداشت خون شهدا کوتاهی نکنیم.وی با اشاره به آزاد سازی حلب از دست دشمنان افزود: امروز صدها هزار نفر در پناه خون شهدا به این آرامش، امنیت و آسایش رسیدند.مسئول نمایندگی ولی فقیه در بسیج مستضعفین در پایان خاطر نشان کرد: عزت و شکوه امروز را مرهون خون شهدا هستیم لذا زمانی که فرهنگ شهادت و شهادت طلبی در جامعه وجود دارد کسی نمی تواند چشم طمعی به این مملکت داشته باشد.انتهای پیام/ ]]> استان Thu, 05 Jan 2017 02:30:50 GMT http://zahedaneh.ir/vdcjxxei.uqetxzsffu.html طلای عروسی عیسی را به «آقا» هدیه دادم /اگر عیسی بود، شهید مدافع حرم می‌شد http://zahedaneh.ir/vdcfyjdt.w6dmmagiiw.html به گزارش زاهدانه، آنچه در ادامه می‌خوانید، مستندنگاریِ یک دیدار 3 ساعته با «مریم»ی است که عیسایش در روز تولد حضرت مسیح به قربانگاه رفت و جاودانه شد. «مریم آبادانی» اسم نیست؛ رسمی است ماندگار بین بر و بچه های نازی آباد. رسم مردانگیِ یک شیرزنِ آبادانی که با «حاج ممتاز» از اهالی شمال وصلت کرد و به تهران آمد. غریب بود و با همه سختی ها ساخت تا اینکه خدا پسری خارق العاده در دامانش گذاشت.  عیسی را باردار بودم که در اتوبوس تصادف کردم. راننده اتوبوس مان مست بود و در چهارراه چیت سازی که آن زمان چهارراه بود، از پشت به ماشین دیگری زد. من و یک خانم دیگر که انتهای اتوبوس بودیم، مجروح شدیم. در بیمارستان اکبرآبادی بستری شدم. چیزی را نمی دیدم و دهانم پر از خون بود. کسی از من خبر نداشت. از یک پلیس خودکار گرفتم و آدرسم را نوشتم. رفته بود به خانه مان و شوهرم را خبر کرده بود. در سالنی که بستری بودم، صدای حاج ممتاز را شنیدم. اشاره کردم و آمد. خوشحال شد که هنوز بچه مان زنده است. مادرم هم در آبادان از تلویزیون من را دیده و فهمیده بود که تصادف کرده ام. او هم از آبادان به تهران آمد. بابای عیسی من را به بیمارستان بهارلو که برای راه آهنی ها بود، برد. حاج ممتاز راننده قطار بود...  وقتی خدا به او و پدرش، عیسی را داد، می خواستند نامش را امیر بگذارند. ثبت احوال گفت: نمی شود. گفتند: اسمش را عیسی بگذارید... گفتند: چرا؟... مادر گفت: من مریم هستم، نام پسرم را هم بگذارید عیسی... پدر عیسی قبل از من، یک بار ازدواج کرده بود اما خدا فرزندی به او نداده بود. بعد از 15 سال با من ازدواج کرد و 5 سال بعدش خدا عیسی را به ما داد. قسمت روزگار این بود که این تنها پسرمان هم شهید بشود.  وقتی به دنیا آمد خیلی بی قرار بود. یکی از دخترانش را در حیاط می گذاشت تا بازی کند؛ دختر دیگرش را در پیت حلبی روغن نباتی می گذاشت و دورش را با آجر پر می کرد تا نیفتد؛ عیسی را هم در گهواره می خواباند و چند تا از لباس هایش را می گذاشت کنار بینی اش تا با بوی مادر، آرام شود. بچه هایش را با سختی بزرگ کرد اما همه می دانستند که عیسی را بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارد!  در مدرسه می گفتند موهایش را بزند. یک روز رفت به مدرسه و زود برگشت. گفته بودند تا موهایت را کوتاه نکنی نمی گذاریم سر کلاس بروی. پرونده عیسی را از مدرسه اش گرفتم و به یک مدرسه پولی بردم. اسمش را نوشتم به شرطی که موهایش را کوتاه نکنند! تا این اندازه به عیسی علاقه داشتم. 300 تومان پول دادم برای یک سال.  یکبار دستان عیسی کبود بود؛ آن ها را قایم می کرد تا کسی نبیندشان. مادر اما فهمید معلمش او را تنبیه کرده. رفت مدرسه و اعتراض کرد. گفتند: شلوغ می کند و بچه ها را هول می دهد. گفت: مگر بی صاحب بود؟! باید خبرمان می کردید. اگر دست بچه من ناقص می شد چه کسی جواب می داد؟... حساب معلم و ناظم را گذاشت کف دستشان. بیش از اندازه عیسی را دوست داشت...  عیسی تا کلاس پنجم در آن مدرسه بود و بعدش به مدرسه الهی رفت. خیلی زبل بود. بعد از یک سال دوباره گفت می خواهم به مدرسه فرح (دکتر علی شریعتی) بروم. قبول کردم. گفتم: اگر دبیرستانت خوب است، خواهرانت را هم ببر... گفت: نه؛ چون پسرها و دخترها در آنجا وضع اخلاقی خوبی ندارند... عیسی خیلی غیرتی بود. مادری که صحبت هایش را با درود بر امام خمینی؛ درود بر تمام شهدای اسلام و درود بر شهدای مدافع حرم آغاز کرده، بالاخره به خاطراتش از انقلاب می رسد. همان روزهایی که عیسی یک جفت کفش کهنه می پوشید و یک کیسه پلاستیکی به دستش می گرفت و به مدرسه می رفت. مادر اعتراض می کرد اما عیسی می خواست دستش خالی باشد تا راحت تر بتواند از مدرسه به تظاهرات و اجتماعاتِ خیابان برود. خواهر شهید عیسی کره ای در مدت گفتگو، همراهمان بود و توضیحات خوبی درباره برادرش ارائه داد یک روز از مدرسه خبرم کردند؛ رفتم و دیدم نمره هایش خوب است اما انضباطش را صفر داده اند! گفتند: از در و پنجره بیرون می رود و بچه ها را به شورش وا می دارد!... گفتم: خوب؛ پسرم انقلابی است... انقلاب شده بود و طبیعی بود که عیسی هم به این نهضت کمک کند. یک روز می رفت مدرسه و 10 روز نمی رفت!... آهسته آهسته مدرسه را رها کرد. هر چه آتش انقلاب بیشتر می شد، فعالیت های عیسی هم شبانه روزی می شد. یک دفعه دیگر از مدرسه من را خواستند. این بار دیدم نمره های عیسی بد است ولی انضباطش را 20 گرفته! گفتم: چطوری ورق برگشت؟... گفتند: عیسی پسری خوب و انقلابی است اما درسش را نمی خواند! یک روز آمد و به مادرش با خوشحالی گفت: من امروز یک کار خوب کرده ام. در حزب جمهوری اسلامی بودم که آب قطع شد. من هم مقداری آب برای آقای خامنه ای بردم تا وضو بگیرد... مادر ناراحت شد. گفت: کار پسر من به جایی رسیده که آب دست مردم بدهد؟... عیسی گفت: تو نمی دانی این آقا چه کسی است. عیسی در دفتر حزب جمهوری بود و به بسیج هم می رفت. اگر کارهایش تمام می شد، نیمه شب ها به خانه برمی گشت. باری در بسیج تفنگ بزرگی به عیسی داده بودند که از قدش هم بلندتر بود. آن روزها خبرهایی آمده بود که چند نفر در بسیج و به خاطر بی احتیاطی، با گلوله، آسیب دیده اند. مادر عیسی چادرش را به سر انداخت و راهی مسجد شد. می گفت: چرا چنین اسلحه ای به عیسی داده اید؟... بسیجی ها هم از عیسی تعریف می کردند و می گفتند که مگر می شود به عیسی اسلحه نداد؟!  کمدی داشت که وسائلش را داخل آن پنهان می کرد. یک روز به یک قفل ساز گفتم درش را باز کند و کلیدی برایش بسازد. هر وقت عیسی در خانه نبود بازش کرده و داخلش را چک می کردم. اگر نامه ای هم برایش می آمد اول با دقت باز می کردم و می خواندم و بعد به او می دادم. درب نامه را با ظرافت چسب می زدم اما عیسی زرنگ بود و می فهمید که نامه را خوانده ام. ناراحت می شد اما چیزی نمی گفت. نامه ها برای دوستانش بود که از مناطق جنگی جنوب و کردستان می فرستادند. وقتی از جبهه به خانه می آمد مدام تلفن خانه زنگ می خورد. من معترض می شدم که تو مگر رییس جمهوری که این همه تلفن داری؟ یک بار نیمه شب از جبهه با لباس خاک آلود به خانه آمد. با شهید عراقی آمده بود. مادر که حواسش جمع بود، به حیاط رفت. دید یک پوکه بزرگ توپ را همراهش آورده تا گلدان درست کند. با ناراحتی به عیسی گفت: باید آن را ببری. مردم می بینند و می گویند پسرت جبهه را جمع کرده و آورده اینجا! شب ها از مسجد که می آمد روی زمین می خوابید. یک بار از پدرش خواستم کمک کند تا او را که خوابیده بود، روی تشک بیاوریم. بابای عیسی تشک را پهن کرد و یک طرفش را من و یک طرفش را پدرش گرفت تا بیاوریمش روی تشک. ناگهان بیدار شد و اعتراض کرد. من فکر می کردم روی زمین برایش سخت است. دلم می سوخت اما بعدها فهمیدم در جبهه سنگر می کنده و ساعت ها توی آن می خوابیده. ما عیسی را نشناختیم...  روزی که می خواست برای جبهه ثبت نام کند، به کمیته رفته بود. گفته بودند باید رضایت پدرت را بیاوری. عیسی هم به مسجد محل رفت تا پدر را پیدا کند. بعد از نماز رو به پدر کرد و گفت: بابا! شما برای چی به مسجد می آیید؟ پدر با تعجب گفت: برای نماز؛ برای خدا... عیسی بی فاصله گفت: پس برای خدا بیا برویم به کمیته. برای خدا رضایت بده من به جبهه بروم... خلاصه پدر را راضی کرد. با هم رفتند و رضایت پدر را گرفت اما می دانست تا روز رفتنش، مادر نباید چیزی بداند. می دانست مادرش به هر قیمتی، نمی گذارد عیسی به جبهه برود. یک روز دیدم رفته اصلاح کرده و شیک و پیک شده. گفت: من می خواهم بروم جبهه... رنگم پرید. خلاصه آنقدر حرف زد که راضی شدم. گویا می خواستند به سد لتیان بروند برای آموزش غواصی. رفت و بعد از یک هفته با چشمان قرمز آمد. وقت رفتن به جبهه که شد، من شروع کردم به گریه اما گوش نمی داد. می گفت: تو که قرآن می خوانی؛ تو که حضرت ابراهیم را می شناسی که یک پسر داشت. فرض کن بابای من هم حضرت ابراهیم است که می خواهد من را قربانی خدا کند... خلاصه آنقدر گفت تا من را مجاب کرد.  اولین باری که رفت، 2-3 ماه از عیسی خبر نداشتند. پدرش به اندیمشک رفت و از آنجا به شوش دانیال تا بلکه پیدایش کند. خلاصه او را پیدا کرد. عیسی وقتی فهمید که بابایش آمده، ناراحت شد. گفت که امشب پیش ما بمان. پدرش ماند و بعد از 2-3 روز به تهران آمد. از آنجا جبهه رفتن های عیسی شروع شد تا عملیات آزادسازی خرمشهر. در آن عملیات، ساعت 10 و نیم صبح تیر به رانش خورده بود و ساعت 5 و نیم بعد از ظهر او را به عقب آورده بودند. پسر خاله اش خبر داد که عیسی مجروح شده و در بیمارستان آیت الله گلپایگانی قم بستری است. عیسی را از قم به بیمارستان نجمیه تهران آوردند. 15 ساله بود که مجروح شد. ماه رمضان بود و در حیاط بیمارستان می نشستیم و صحبت می کردیم. بعدها فهمیدم که بعد از بی هوشی در بیمارستان، روزه هم می گرفت! ما هم کاری نمی توانستیم بکنیم.   از جبهه ماهی یک بار تلفن می زد و خانواده اش خیلی در بی خبری بودند. در تهران هم که بود، مدام می خواست برود. حتی فامیل هم می گفتند حالا که پایت در گچ است آرام بنشین و نرو. گچ پایش را در پشت بام بریده بود و بی خبر، رفت برای عملیات مهران. علی فضلی که فرماندهش بود با عیسی دعوا کرده بود که تو این طوری مزاحم هستی و به زور عیسی را به تهران برگردانده بود. فقط عاشورا و یکی دو روز هم در ماه رمضان به تهران می آمد و بقیه روزها در جبهه بود. در تهران هم فقط پای منبر حاج حسین انصاریان می رفت.  فیروز احمدی می گوید: چون عیسی یک رزمنده تخصصی بود، بیشتر مواقع در جبهه حضور داشت. مثل نیروهای تکاور و رزمندگان معمولی نبود که فقط در روزهای عملیات در منطقه باشند. نقشه خوانی و کار با قطب نما را بلد بود و این کارها خیلی در منطقه نیاز می شد. عیسی شجاع و نترس هم بود و کار اطلاعات و عملیات انجام می داد. بعضی وقت ها هم دیده بان بود و همیشه در منطقه می ماند چون همه فن حریف بود! آخرین باری که آمد، مادرش گفت: بیا قدری پیش من بنشین. گفت: نه؛ کار دارم و باید بروم... مادر عصبانی شد و می خواست به شوخی بزندش. البته معلوم بود که خیلی ناراحت شده است. عیسی که فکر نمی کرد مادر تا این اندازه ناراحت بشود، آمد تا از دلش دربیاورد. این آخرین باری بود که می خواست به جبهه برود. البته هیچکس نمی دانست آخرین بار است. صورتش خیلی زیبا شده بود. نور صورت عیسی، چشمان مادر را زد. مادر رو به حاج ممتاز کرد و گفت: حاجی می ترسم بچه ام را چشم بزنم. عیسی خیلی نورانی شده... مادر می خواست به صورت تنها پسرش دست بکشد و او را ببوسد؛ اما حسرت این کار هم به دلش ماند. عیسی خجالت کشید و صورتش را از دسترس مادر خارج کرد. می خواست حرف را عوض کند. گفت: من اگر شهید شدم چه کار می کنی؟... مادر گفت: من هم مثل بقیه مادران شهدا... عیسی با دست به گُرده مادر زد و گفت: ای مامان! مثل اینکه تو داری درست می شوی! تا حالا نمی گذاشتی شهید بشوم ولی حالا با این مسئله، عادی برخورد می کنی. حالا که تو رضایت داده ای، من هم عمودی می روم و افقی برمی گردم!... مادر اما معنی این عمود و افق را نمی دانست. بعدها فهمید عیسی می دانسته که این آخرین باری است که از آن ها خداحافظی می کند. علت نورانی شدن عیسی را هم بعدها وقتی فهمید که خبر شهادت تک پسرش را آوردند.  همیشه حسرت داشتم که زنش بدهم. همه وسائل را برایش گرفته بودم. مثل دخترها برایش جهیزیه درست کردم. روزی که قرار بود خبر شهادتش را بدهند خیلی دلم روشن بود و کلی کار کردم. به دلم افتاده بود که عیسی می آید. می خواستم همان روز بروم برایش خواستگاری. تمام خانه را تمیز کردم و خرید کردم و غذاهای متنوعی پختم. به دلم افتاده بود که این بار عیسی را داماد می کنم. بی خبر از اینکه عیسی شهید شده. دامادمان با خبر شده بود اما به ما نگفته بود. پدر عیسی از همسایه ها متوجه شد که عیسی شهید شده. آمد خانه و نماز مغرب را خواند اما نماز عشاء را نتوانست بخواند. در حیاط راه می رفت و مدام می گفت الله اکبر – یا حسین... وقتی تعجب من را از حالش دید، بالاخره به من خبر داد که عیسی شهید شده. من هم مدام غش می کردم و به هوش می آمدم. مادر عیسی به دامادش گفت: باید عیسی را به خانه بیاورید تا من ببینمش... پیکر عیسی را به محله و خیابان آوردند و تشییع باشکوهی برگزار شد. مادر همچنان اصرار می کرد عیسی را حتما به خانه بیاورند. تمام محله آمدند و عزاداری کردند. عیسی را به داخل اتاق آوردند. مادر گفت: میخ های تابوت را بِکَنید... تا آن موقع باورش نمی شد که شهدا می خندند. خنده عیسی را در تابوت دید. عیسی اصلاح کرده و تر و تمیز خوابیده بود و می خندید. مادر عیسی با همان صدای گرفته اش، روضه حضرت علی اکبر را خواند و گفت درب تابوت را ببندند. خودش هم رفت و در آمبولانس نشست و تا بهشت زهرا با عیسی تنها بود.   دور قبر عیسی، سینه می زدند و عزاداری می کردند. گفتم دور قبر را زنجیر بگیرید تا به داخل قبر بروم. رفتم و عیسی را داخل قبر گذاشتم. سنگ لحد را گذاشتند و خاک ریختند اما نمی توانستم از عیسی جدا بشوم. روضه حضرت علی اکبر(ع) و حضرت زهرا(س) را خواندم تا آرام شدم. شب هم برایش نماز لیله الدفن خواندم. این که با تمام دردهایم توانسته بودم عیسی را داخل قبر بگذارم و اینطوری مقاومت کنم، برای خیلی ها قابل هضم نبود. در مراسمِ شب هفتش صحبت کردم و از همه جوانان خواستم که راه عیسی را ادامه بدهند. بعد از آن تعدادی از جوانان محله به جبهه رفتند و شهید شدند. یادم هست یکی از پدران شهدا آمده بود و اعتراض داشت که جوانش با حرف من به جبهه رفته! تعجب کردم. گفتم: این جنگ به ما تحمیل شده و جوان تو هم مثل خیلی های دیگر خودش خواسته و رفته... این دی ماه، سی سال است که عیسی زیر خاک است. انگار همین امروز شهید شده. روزها آلبوم را می گذارم جلویم و عکس های عیسی را می بینم و گریه می کنم. با خودم می گویم اگر عیسی بود، می رفت و جزو شهدای مدافع حرم می شد.  مادر عیسی گلایه دارد از نیامدن فلان همرزم پسرش که گفت می آییم و نیامد. گلایه دارد از خیلی از مسئولین که خون شهدا را زیر پایشان می گذارند. مادرِ عیسی حتی از گفتن گلایه هایش ابایی هم ندارد. مثل آن روز که به مراسمی برای شهدا رفته بود. کسی پشت تریبون گفت: یک بسیجی 15 ساله را در سنگر مخابرات گذاشته بودیم و او انگشت شَستش را بریده بود و در آبلیمو می گذاشت تا خوابش نبرد!... مریم آبادانی هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و بلند شد و اعتراض کرد که چرا این کار مهم را به یک نوجوان سپرده اید؟ بچه های ما را اینطوری به کشتن دادید...  مادر می گوید: آقا عیسی مداحی هم می کرد اما نمی خواست کسی بشناسدش. نمی خواست معروف باشد. همه جای عیسی پر از ترکش بود. کسانی که کنار عیسی بودند مجروح شدند که بعد از مدتی شهید شدند؛ اما عیسی جا در جا شهید شد. عیسی 4 تیر 1344 به دنیا آمد. ساعت 4 چهارم دی ماه هم در کربلای 4 شهید شد. این ها را در حروف ابجد استخراج کردم که شد «یا شهید»... حالا هم دو نوه دارم که یکی امیرحسین و دیگری امیررضا است. یک نتیجه هم دارم که اسمش علی است. یک بار یک همسر شهید به مادر عیسی گفت: من می خواهم به صدا و سیما بروم اما فن بیان ندارم. تو با من بیا... رفتند و آقای حسینی اخلاق در خانواده هم آن جا بود. به آقای حسینی گفت: من می خواهم پیش آقای خامنه ای بروم... جواب شنید: کاری ندارد؛ اما شما با آقای خامنه ای چه کار دارید؟... مادر عیسی گفت: سرویس طلایی دارم که خواهم به رییس جمهور بدهم.   17 آذر 66 بود. آقای حسینی هماهنگ کرد و رفتیم به دفتر ریاست جمهوری. مراسمی برقرار بود و ما هم آخر سالن نشستیم. بعد از صحبت های آقای خامنه ای، با صدای بلند گفتم: من صحبت دارم. ما را با بادیگارد آوردند خدمت «آقا». رفتم پشت تریبون و کلی صحبت کردم. درباره عیسی هم حرف هایی زدم. حاج ممتاز را صدا کردم و همانجا سرویس طلا را به آقا دادم و گفتم که این ها برای عروسی عیسی خریده بودم و حالا می خواهم به شما بدهم تا به جبهه ها بدهید. آقا هم قبول کردند. 84 و نیم گرم طلا بود. آخرش گفتم: یک عکس با ما می گیرید؟... که قبول کردند. عکس های عیسی با «آقا» را به ایشان نشان دادم که آقا گفتند: این عکس ها را به من می دهید؟... که گفتم: نه!... روزنامه ها هم خبر این دیدار و عکس من و حاج ممتاز را چاپ کردند.  حاج ممتاز کره ای شهریور سال 90 فوت کرد و مریم خانم را تنها گذاشت. مادر عیسی داروهایش را می آورد؛ یک کیسه پر از قرص های رنگارنگ. شب ها تا صبح بیدار است و صبح ها می خوابد. حتی مدتی مجبور شد در بخش اعصاب و روان بیمارستان بقیه الله هم بستری شود. یک بار 8 روز و یک بار 34 روز بستری بود اما مقاومت کرد و سلامتش را دوباره پیدا کرد. قلبش فنر دارد، چشمانش هم درد می کند، شب تا صبح از درد استخوان نمی خوابد؛ دیابت را هم اضافه کنید به بیماری های دیگر این مادر؛ اما «مریم خانم» در هفتاد و چند سالگی باز هم احساس جوانی دارد و اصلا انگیزه و انرژی خودش را از دست نمی دهد. با این همه قاب هایی را با عکس خودش، عیسی و حاج ممتاز درست کرده تا یادگاری بماند برای نوه ها و نتیجه ها...  ما هر چه داریم و داشتیم برای قبل از شهادت عیسی است. بعد از شهادت عیسی هیچ چیزی از بنیاد شهید نگرفتیم. بعضی ها فکر می کردند خانه مان را هم بنیاد شهید داده! حتی وقتی به سفر حج رفتم، فکر می کردند بنیاد شهید من را برده اما واقعیت این بود که در زمان طاغوت نام‌نویسی کرده بودم که نوبتم آمد و به حج رفتم.  صبح یک روز نسبتا سر زمستانی با حاج فیروز احمدی از دیدبان های لشگر 10 سید الشهدا(علیه السلام) و تیپ 110 خاتم و از همرزمان و رفیقان شهید عیسی کره ای، به همراه محسن کرامت (عکاس) راهی یک از کوچه های با صفای محله افسریه شدیم و 3 ساعت در محضر مادری بودیم که با انرژی کلامش، تا یک ماه ما را سر حال نگه می دارد. آنچه خواندید تمام صحبت های مادری بود که درددل هایش تا زمان رفع زحمت ما و حتی در آسانسور هم ادامه پیدا کرد. مادری که گلایه داشت از سرنزدن دوستان و همرزمان پسرش به او. مادری که از ما قول گرفت باز هم به دیدارش برویم. برای دیدار بعدی، شما هم همراهمان بیایید... *گفتگو از میثم رشیدی مهرآبادی*عکس از محسن کرامت ]]> شهدا Wed, 04 Jan 2017 10:10:24 GMT http://zahedaneh.ir/vdcfyjdt.w6dmmagiiw.html پویش مردمی نامه به مدافعان حرم http://zahedaneh.ir/vdcaoynm.49new15kk4.html به گزارش زاهدانه، در راستای پویش مردمی نامه به رزمندگان مدافع حرم که به همت خود جوش جوانان مومن انقلابی،راه اندازی شده، دکتر محمد حسین دوانی، پدر شهید علی آقا عبدالهی و فرزند خردسال مدافع حرم نامه هایی به مدافعین سر افراز حرم نوشتند. متن و تصویر نامه ها را در زیر مشاهده کنید. بسم الله الرحمن الرحیم برادران و فرزندان عزیز و ولایتمدارم سلام خدا و رسول او و ائمه اطهار علیهم السلام و جمیع ملائک و انبیاء بر شما مدافعان حریم وجود مقدس حضرت زینب کبری سلام الله علیها. خوشا به سعادت شمایی که نقش حضرت ابوالفضل العباس و برادران بزرگوارش را در همراهی و حفاظت از یادگار عزیز حضرت فاطمه زهرا صلوات الله و سلامه علیها در زمان ما بر عهده گرفته اید. خداوند، شما عباس های زمانه را با پیروزی و سربلندی و موفقیت در دفاع از حریم مقدس اهلیت علیهم السلام به کشور بازگرداند و همسنگران شهید شما را با مولایشان حضرت عباس علیه السلام محشور گرداند. فدای شما مدافعان حرم حضرت زینب(س) محمدحسین رجبی دوانی   باسلام خدمت تمامی رزمندگان مداع حرم اهل بیت، با اتکا به سخنان ولی امر مسلمین حضرت ایت الله خامنه ای که اگر نبودند رزمندگان مدافع حرم در سوریه و عراق الان می بایست در شهرهای ایران با دشمنان اسلام و نظام می جنگیدیم، میگویم خسته نباسید که تمامی جوانان ایران پشتیبان شما هستند انشالله سلامت باشید و خدا قوت التماس دعا   سلام باباجون کجایی دلم تنگ شده نگران نباش من مرد خونه هستم مامان از دستم راضی هست بابا قولت یادت نره که بهت گفتم از ابوعزرائیل کمک بگیر.خدا حافظ بابا جون، من و مامان و آبجی را فراموش نکن.   گفتنی است پیش از این صدها نامه در دمشق توسط خادم جبهه جهادی منتظران خوشید تحویل فرمانده مدافعان حرم در سوریه شد جبهه جهادی منتظران خورشید که بانی این طرح مردمی است رایانامه های (ایمیل) JebheJahadi@gmail.com و JebheJahadi@yahoo.com یا نمابر (021) 43850178و شماره 09190274757 را برای ارسال در تلگرام اعلام نموده است.       منبع:بسیج نیوز ]]> شهدا Tue, 03 Jan 2017 07:23:59 GMT http://zahedaneh.ir/vdcaoynm.49new15kk4.html یاد بگیریم از شهدا.... http://zahedaneh.ir/vdcc41qp.2bq108laa2.html ]]> شهدا Sat, 31 Dec 2016 04:25:25 GMT http://zahedaneh.ir/vdcc41qp.2bq108laa2.html جبهه مقاومت جبهه حق است http://zahedaneh.ir/vdcdzx0k.yt0so6a22y.html به گزارش زاهدانه، چهل روز از شهادت اولین خبرنگار مدافع حرم شهید محسن خزائی دلاور مرد سیستان وبلوچستان می گذرد همان که با عروج ملکوتی اش همه عاشقان و دلدادگان بی بی زینب(س) گریستند و سوختند. اکنون که دلم بی قرار است ودر غم فراقت اشک می ریزم می خوام بگویم ای شجاع مرد بسیجی چه زیبا مهره های عشق را کنار هم چیدی و چه پلکانی مهندسی کردی که از زاهدان به سوریه و حلب برسی و شهادت این آرزوی دیرینه ات را رقم بزنی. به خدا چه گفتی تو زیبا و عاشقانه که فرشتگان پیکر نازنینت را صحیح و سالم برای مردم دیارت به ویژه زینت سه ساله ات بیاورند و در زادگاهت همانند عزاداری روز عاشورا با شکوه و افتخار در جوار شهدای گلگون کفن این خطه از میهن انقلاب اسلامی آرام بگیری.چه زیبا و پر افتخار به جمع ما بازگشتی تا همه دوستان و هرآنکه تو را می شناخت و نمی شناخت پیکرت را بر دوش بگذارند و خاطرات صدای گرم و پر مهرت را به گوش همگان برسانند.چه زیبا شهادت و اقتدارت را به گوش بی بی سی و ایادی رسانه ای دنیای استکبار و ظلم کشاندی تا آنها بدانند در هر لباس و جایگاهی دست از تبعیت ولایت فقیه بر نخواهیم داشت و چه زیبا مایه افتخار جوانان و نوجوانان سیستانی و بلوچستانی شدی تا تک تک ما نسل چهارمی ها، تو را الگوی شجاعت و ایستادگی دوران خود بنامیم و براستی که چه زیبا شهادتت پیوند خورد با پیروزی و آزادی حلب؛ تو با شهادتت دنیای رسانه ای و فضای مجازی را بیش از پیش در اختیار آرمان های انقلاب اسلامی و منویات مقام معظم رهبری در آوردی تا همگان بدانند تا زنده ایم رزمنده ایم.صبح امروز با حضور باشکوه مردم و مسئولان سیستان وبلوچستان در مسجد جامع زاهدان، مراسم بزرگداشت چهلمین روز شهادت شهید محسن خزائی خبرنگار مدافع حرم برگزار شد.آیت الله عباسعلی سلیمانی در این مراسم اظهار داشت: مکان شهادت شهدا قبل از شهید شدن به آنها الهام می شود.وی جبهه مقاومت را جبهه حق دانست و گفت: شهدا افرادی هستند که هرآنچه در طبق اخلاص داشتند در راه خدا قرار دادند.امام جمعه زاهدان با بیان اینکه جامعه بشری در نگاه مولای متقیان به دو گروه تقسیم می شود، افزود: عده ای خدا در دلشان بزرگ و غیر خدا در چشمشان کوچک است و عده ای خرما در دلشان بزرگ و غیر خرما در چشمشان کوچک است از اینرو اگر بنا باشد بشریت را بشناسیم باید از نگاه انسان های واقعی و جامعه شناسان باشد که مردم دنیا در کدام دسته قرار دارند.وی بیان کرد: لازمه شناخت این مهم این است که چگونه از قلب خود حراست و مراقبت کرده ایم.آیت الله سلیمانی ادامه داد: وقتی دل کانون خدا شود چیزی جز خدا در آن وجود نخواهد داشت. ]]> شهدا Sun, 25 Dec 2016 09:18:18 GMT http://zahedaneh.ir/vdcdzx0k.yt0so6a22y.html یادداشت/ چهل روز دلتنگی http://zahedaneh.ir/vdciyraw.t1apr2bcct.html به گزارش زاهدانه، 22 آبان ماه امسال بود که خبر شهادت محسن خزایی خبرنگار خبرگزاری صدا و سیما در سوریه حین تهیه گزارش از منطقه عملیاتی حلب در اثر اصابت ترکش ناشی از انفجار خمپاره به ناحیه سر، در صدر اخبار ملی به ویژه استان سیستان وبلوچستان قرار گرفت. خبری که خیلی سریع در تمامی رسانه ها و شبکه های اجتماعی دست به دست با عنوان " وعده ما سه شنبه، بیست و پنجم آبانماه؛ وداع با پیکر مطهر شهید مدافع حرم محسن خزایی در زاهدان" می چرخید.هنوز هم به یاد داریم روزی که هواپیمای حامل پیکر مطهرش بر آسمان زاهدان دیده شد و مردم همه به استقبال از این دلاور مرد دیار سیستان وبلوچستان آمده و اشک می ریختند.براستی که شهدای مدافع حرم ، شهدای پیرو امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) هستند که با نثار خون خود در راه آنان و دفاع از حرم آل الله دین اسلام را به جهانیان نشان داده اند.گفتنی است این خبرنگار عرصه ملی که شهادت آرزوی همیشگی اش بود فعالیت خود را در جریان تکفیری گروهک جند الشیطان در جنوب شرق آغاز کرد.وی در سال 83 به عنوان مدیر باشگاه خبرنگاران جوان زاهدان انتخاب و با کسب موفقیت هایی که در ظی سال ها داشت در سال 87 به عنوان مدیر خبر گیلان معرفی و پس از فعالیت های تخصصی و حرفه ای خبر، برای ادامه خدمت در سال 88 به سوریه اعزام شد. وی در این عرصه ضمن خدمت در نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در سوریه به عنوان خبرنگار نیز با صدا و سیما و شبکه خبر همکاری های گسترده ای داشت و پس از تهیه هر گزارش خبری در بین رزمندگان مقاومت به مداحی و بیان مسائل اهل بیت (ع) می پرداخت.یک نفر آمده در جای پدر پشت دری، می دهد با لب آشفته پریشان خبری: رفته از صحنه، تماشای تو بر روی پدر؛ دل قوی دار، نمی آید از این پس پدری...سه فرزند( 2 پسر و یک دختر زینب سه ساله) یادگاران شهید خزایی هستند و اکنون چهل روز گذشت و هر ثانیه که دلشان هوای دیدار پدر کرد غم دوریش را بر سر مزار یا دیدن قاب عکسش روی دیوار تسکین دادند.گرچه چهل روز از شهادت مدافع حرم شهید عرصه رسانه "محسن خزائی" می گذرد اما همه می دانیم اقتداری که ایران در دنیا دارد به برکت خون شهداست و ما نیز باید برای انتقال فرهنگ ایثار و شهادت به نسل جدید تلاش‌ کنیم .انتهای پیام/ ]]> شهدا Sat, 24 Dec 2016 11:01:19 GMT http://zahedaneh.ir/vdciyraw.t1apr2bcct.html گزارش تصویری/ تجلیل از خانواده شهدای مدافع اسلام در زاهدان http://zahedaneh.ir/vglc0iqp.2bq1x25aasl82.,.html به گزارش زاهدانه، صبح امروز در حاشیه همایش امر به معروف و نهی از منکر ویژه داوطلبان طلایه دار مساجد و بقاع متبرکه که با حضور امام جمعه زاهدان، مسئولین و تعدادی از خانواده شهدا در سالن اجتماعات تبلیغات اسلامی برگزار شده بود از خانواده چهار شهید مدافع اسلام در زاهدان تجلیل شد. ]]> شهدا Thu, 22 Dec 2016 07:30:53 GMT http://zahedaneh.ir/vglc0iqp.2bq1x25aasl82.,.html