پایگاه تحلیلی خبری زاهدانه - آخرين عناوين شهدا :: نسخه کامل http://zahedaneh.ir/shahid Wed, 19 Apr 2017 15:39:56 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://zahedaneh.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری زاهدانه http://zahedaneh.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری زاهدانه آزاد است. Wed, 19 Apr 2017 15:39:56 GMT شهدا 60 منافقین چگونه فاطمه سه ساله را شهید کردند + عکس http://zahedaneh.ir/vdci5yaw.t1awv2bcct.html به گزارش زاهدانه،گروهک تروریستی منافقین به هیچ کس ترحم نمی‌کند هدف آنان نه فقط مسئولان بلند پایه نظام از شهید بهشتی ، رجائی و باهنر گرفته تا زنان وکودکان بی گناه است. شهادت سیده فاطمه طالقانی یکی از هزاران جنایات وحشیانه این گروهک تروریستی می‌باشد. نام:فاطمه طالقانی نام پدر: سیدهدایت الله محل و تاریخ ولادت: اصفهان-جمعه23 تیرماه 1357 محل و تاریخ شهادت: بندرماهشهر-جنب مسجدجامع ناحیه صنعتی-سحرگاه سه شنبه9تیرماه 1360 نحوه شهادت: آتش سوزی کانکس واحدفرهنگی جهاد ماهشهر بدست منافقین کوردل محل خاکسپاری: اصفهان-گلستان شهدا این واقع دردناک را از زبان پدراین کودک 3 ساله می خوانیم: هشتم تیر ماه روز بعد از شهادت آیت اللّه مظلوم، دکتر بهشتی و یارانش در حزب جمهوری بود. مراسمی گرفتیم و شب که خسته بودیم برای خوابیدن به کانتینر واحد ارتباط جمعی جهاد سازندگی رفتیم. صبح فردای آن روز ما برای نماز بیدار شدیم و او خواب بود، چهره معصومانه اش در خواب نورانی تر از همیشه بود. خوشحال بودم که پس از آن همه سختی که قبل از تولد تا آن روز کشیده بودیم او را به مشهد می برم و لذت زیارت امام معصوم را تجربه می کنیم. با مادرش و یکی از دوستان به منزلی که در فاصله 50 یا 60 متری کانتینر بود رفتیم و نماز صبح را خواندیم. من ساک سفر را می بستم که دوستمان صدا زد و گفت: بروید ببینید چه شده است؟ چه خبر است که از خیابان و نزدیکی کانتینر شعله های آتش دیده می شود؟ با شتاب از منزل خارج شدم آتش را که دیدم به سوی محل آتش سوزی دویدم نزدیکتر که شدم دیدم که کانتینر در حال سوختن است و اطمینان داشتم که ، فاطمه کوچک من، در میان آتش هست. با خود گفتم نذر می کنم و به میان آتش می روم و فاطمه ام را نجات می دهم . تصمیم گرفتم و حرکت کردم. به آتش نزدیکتر شدم و آماده پریدن در میان آتش بودم که شعله های آتش حدود شش  متر ارتفاع داشت آنقدر حرارت آن زیاد و سوزنده بود که نزدیک شدن به آن محال بود چه رسد به داخل شدن در میان آن آه آه نمی دانم او در میان آن شعله ها چه می کرد؟! و چقدر فریاد میزد؟ ایستادم و نگاه کردم، حتی یک قطره اشک هم از چشمانم جاری نشد، عصبانی هم نشدم، چرا؟ نمی دانم. همین قدر می فهمیدم که آن «صبری» که خدا دهد «رضایی» که خدا نصیب انسان می کند نمایشی اینچنین خواهد داشت. مردم تلاش کردند و به آتش نشانی اطلاع دادند. مأمورهای آتش نشانی آمدند، هرچه گفتم اول این قسمت را خاموش کنید بچه من اینجاست! گوش نکردند و گفتند: ما تخصص داریم در کار ما دخالت نکنید. هرچه به مردم می گفتم فاطمه من، بچه من در کانتینر است باور نمی کردند تا اینکه سرانجام آتش خاموش شد و بدن سوخته تو، شقایق باغ زندگی ام را دیدند و باور کردند. می دیدند که واحد ارتباط جمعی آتش گرفته و می دانستند که قرآنها و کتابها و نوارها می سوزد ولی هرگز تصور نمی کردند که کودکی هم در حال سوختن است!!! وقتی پیکر سوخته تو را دیدند صدای ناله ها و حسرتها بلند شد و اشک از دیده هایشان جاری شد. هر کس چیزی می گفت؛ در آن میان خانمی گفت: همان اول آتش سوزی متوجه ماجرا شدم و صدای فریاد او را شنیدم. او به دیوار کانتینر مشت می زد و من می شنیدم ولی باور نمی کردم. هیچ راهی به ذهنم نرسید فقط همسایه ها را خبر کردم   . پارچه سفیدی روی بدن سوخته تو انداختند. از شدت حرارت نه از آتش! تنها از باقیمانده گرما در استخوان تو پارچه از بین  رفت و پارچه دیگری آوردند    همراه با یکی از دوستان رفتیم و پزشک قانونی آوردیم و او نوشت «جسدی در حد زغال شدگی به اندازه تقریبی 60 تا 80 سانتی متر مشخص گردید. جسد با یک ملحفه سفید پوشانده شده است. محتوی ملحفه استخوانهای جمجمه سوخته شده دیده می شود. توری از ساق پا و نیم تنه بالا مشخص است و سایر قسمتها و ویژگیهای بدن به علت شدت سوختگی قابل تشخیص نیست بعد آمدم به جهاد. یکی از اعضای شورای جهاد که از ماجرا خبر نداشت گفت  پس چرا به مشهد نرفتید هواپیما که رفت؟   و من با آرامش تمام کلید اتاقک چوبی که قتلگاه یگانه  دخترم، ستاره سوخته ام، شده بود  را به او دادم و گفتم: بیایید آنچه برای من مانده فقط این است، این !!! یک لحظه او متوجه معنای سخنم شد، از شدت ناراحتی بی اختیار روی زمین نشست و با صدای بلند گریه کرد. دخترکم، لاله نشکفته من! چقدر زیباست آنجایی که خدا امتحان می کند، بلا می دهد و صبری بزرگتر از بلا را پیش از آن به میهمانی دلها می فرستد. گفتن اینها برایم آسان نبود. گرچه مصیبت تو بزرگ بود اما خدا بزرگتر از آن بود و این به من آرامش می داد. فاطمه ام، ای فرشته معصوم عصر، تو در میان مرکز آتش گرفته جهاد و از دل شعله ها فراز آمدی، بارقه شدی و بر عمق جان آدمیان فرود آمدی و آنان را نیز شعله ور ساختی. و اینک هر کس داستان تو را می شنود بارقه هایت او را می سوزاند و قلبش را می لرزاند. مادرش، خانم زهرا عطارزاده، از فاطمه می گوید و از آن روز: «فاطمه متولد 23 تیر 57 بود. فرزند اولمان بود. همسرم در زمان انقلاب بسیار فعال بود. آذر 56 در زمان دانشجویی زندانی شدند و با [حرکت جریان به سمت] پیروزی انقلاب، در دوم آبان 57 آزاد شدند. بعد از انقلاب و در زمان جنگ هم این فعالیت ها ادامه داشت. ما سال 57 هم در جهاد [سازندگی] فعالیت فرهنگی داشتیم. هر دو دبیر بودیم و در تهران تدریس می کردیم. به توصیه پدر همسرم که در اداره آموزش و پرورش سمتی داشتند به ماهشهر رفتیم، چون ظاهرا آنجا بیشتر به کار فرهنگی و مذهبی و نیرو نیاز داشت. شهریور 59 جنگ شد و مهرماه مدارس باز نشد و ما وارد جهاد [سازندگی] شدیم و آنجا شروع به فعالیت های فرهنگی کردیم. همسرم دو واحد ارتباط جمعی تأسیس کرده بودند. کارهای رادیو محلی رادیو محلی را انجام می دادند. ایشان طرح دادند که دو واحد در ماهشهر صنعتی و قدیم تأسیس شد که به آنجا مراجعه می کردند و سرودها و برنامه هایی تهیه می شد که تنظیم و اجرایش بر عهده خودمان بود. همسرم چون نیروی فعالی بود منافقین ایشان را زیر نظر داشتند و ما هم این را می دانستیم. یک شب در واحد ارتباط جمعی بودیم. آمدند و از روزنه کلید واحد چراغ قوه انداختند تو که من بیدار شدم و با شنیدن صدا رفتند. یک دو شب بود که به خاطر فاطمه می رفتیم توی کانتینر می خوابیدیم چون هوا گرم بود و او نمی توانست بخوابد و ما برای خنک کردن خانه هم امکاناتی نداشتیم. آن شب هم در کانتینر خوابیدیم چون هوا گرم بود و صبح رفتیم خانه نماز بخوانیم. دوستم که با ما همکاری داشت آمد برای نماز و گفت از کنار کانتینر شعله های آتش بلند می شود. گفتم نگران نباش و هول نکن. که رفت، آمد. گفت که خود کانتینر است. به سرعت رفتیم آنجا. همسرم هرچه تلاش کرد نتوانست برود تو. ظاهرا شیشه را شکسته بودند و رفته بودند تو. ما با استخاره رفته بودیم ماهشهر و این آیه آمده بود که خدا از مؤمنین جانشان را می خرد و بهشت را به آنها می دهد. این صحنه را که دیدم یاد این آیه افتادم و گفتم که پس جان، این بود؛ فرزند آدم از جان آدم عزیز تر است. یاد حضرت ابراهیم افتادم. خدا می دانست که ما نه ابراهیم هستیم و نه اسماعیل. گفت بیایید اینجا که بهشت است. نسیم داشت برگهای درختان را تکان می داد و با خود گفتم نگاه کن در حرکت کلی آفرینش هیچ تغییری ایجاد نشده و این تقدیر فاطمه بود. احتمال می دادیم کار منافقین باشد. خیلی زود در جریان دیگری دستگیر شدند. گفتند آن شب که چراغ انداخته بودند توی خانه ترسیده اند این کار را انجام دهند. چند شب بعد اما رفته بودند توی کانتینر و همه جا را بنزین ریخته بودند و بعد کوکتل مولتوف پرتاب کرده بودند اما می گفتند که ما بچه را ندیدیم. بعد از دستگیری هم هیچ وقت آنها را نفرین نکردم. می گفتم او منافق است اما مادرش مسلمان است و دوست نداشتم یک مادر دیگر زجر بچه اش را بکشد. بعد از آن نتوانستم آنجا بمانم چون هر جا می رفتم یاد فاطمه می افتادم، آخر او توی همه کارها همراهمان بود. دیگر نتوانستم آنجا بمانم و برگشتم. گاهی احساس عذاب وجدان داشتم. آنجا که می رفتیم نتوانسته بودیم وسایل زیادی با خود ببریم. شرایط زندگی سخت بود. به خودم می گفتم که ما برای رفتن به آنجا هدفی داشتیم اما این بچه چه؟ چیزی که همیشه ذهنم را می خورد این بود که فاطمه می گفت من ماهشهر را دوست ندارم. آخرین بار که اصفهان آمده بودیم یک روز رفته بودیم باغ. فاطمه پدرش را خیلی دوست داشت و به او وابسته بود و همه هم این را می دانستند. پدربزرگش گفت: فاطمه دلش برای باباش تنگ شده که فاطمه گفت آره. اما وقتی گفت بلیط بگیریم برود پیش پدرش فاطمه جواب داد من نمی روم ماهشهر. سه سال بیشتر نداشت اما مثل اینکه از این مسئله آگاه بود. قرار بود همگی از اصفهان برویم مشهد که همسرم آمدند و گفتند کاری دارند و باید برویم ماهشهر و بعد از دو روز، از آنجا میرویم مشهد. باز استخاره کردیم. این آیه آمد که ما باد را مسخر سلیمان کردیم. با خودم گفتم که خب، باد مسخر ماست، برویم. خانواده همسرم که راهی مشهد شدند، ما رفتیم دم اتوبوس بدرقه ی آنها و فاطمه را گذاشتیم توی ماشین و ماشین را با فاصله گذاشته بودیم که نبیند. اما او متوجه شد و شروع کرد به گریه کردن که من می خواهم بروم مشهد و ماهشهر نمی روم. توی اتوبوس هم مدام گریه می کرد که نمی آید. این است که گاه ذهنم را می خورد. مشهد فاطمه اما ماهشهر بود و مشهد امام رضا نبود . آنجا 2 روز شد 9 روز و آن اتفاق افتاد. فاطمه را برای خاکسپاری آوردیم اصفهان چون اصفهان را دوست داشت و ماهشهر را دوست نداشت. از همان روز این حس را داشتم که کاش ما هم با فاطمه می رفتیم، اینجا خبری نیست هر چه هست آنجاست.» مادر شهید، در جای دیگری هم داستان آن روز را نقل کرده است: «هشتم تیر یک روز بعد از شهادت آیت الله دکتر بهشتی و یارانش در حزب جمهوری اسلامی بود مراسمی گرفتیم. شب برای خوابیدن به کانتینر واحد ارتباط جمعی [در کنار مسجدجامع ناحیه صنعتی ماهشهر] رفتیم و فردا صبح برای نماز بیدار شدیم. ولی فاطمه هنوز خواب بود به منزلی که در فاصلۀ پنجاه یا شصت متری کانتینر بود رفتیم و نماز صبح را خواندیم. نمازم که تمام شد دوستم با صدای بلندگفت: «بیا ببین چه خبر شده؟ با شتاب از منزل خارج شدم و به خیابان رفتم. دیدم شعله های آتش از کانتینر زبانه می کشد. اطمینان داشتم که دخترم داخل آن است و در شعله های آتش می سوزد اما آتش آن قدر زیاد بود که نزدیک شدن به آن محال بود چه رسد به نزدیک شدن به آن متحیر ایستاده بودم و مات و مبهوت فقط شعله های آتش را نگاه می کردم حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم. نمی دانم شوکه شده بودم یا صبری بود که خدا به من داده بود مردم تلاش می کردند. آتش نشانی هم وقتی آمده بود. آتش که خاموش شد، بدن سوختۀ دخترم، شقایق زندگی ام را دیدم. پارچۀ سفیدی روی بدن سوخته اش انداختند. اما از شدت حرارت استخوانهایش پارچه آتش گرفت و از بین رفت. پارچۀ دیگری انداختند. پزشک قانونی آمد و نوشت: «جسدی زغال شده به اندازۀ تقریبی هشتاد سانتی متر مشخص گردید و با یک ملحفۀ سفید پوشانده شده است. استخوانهای جمجمه سوخته شده، فقط بخشی از ساق پا و نیم تنه بالا مشخص است و در قسمت ها دیگر بدن به علّت شدّت سوختگی قابل تشخیص نیست. خانمی گفت:"من همان اولِ آتش سوزی متوجه صدایی شدم که فریاد می زد و با مشت به کانتینر می زد. هیچ کاری نمی توانستم، بکنم فقط همسایه ها را خبر کردم." قاتل«فاطمه» پس از دستگیری گفت: "قرار بود ساعت سه بامداد روز سه شنبه نهم تیرماه 1360 عملیات آتش زدن کانتینر جهاد را انجام دهم یعنی درست همان موقعی که پدر و مادر و یک نفر از دوستانشان و خود «فاطمه» داخل کانتینر خوابیده بودند. ساعت 3 بامداد آمدم تا کانتینر را آتش بزنم، اما آن قدر لرزه بر اندامم افتاد که قادر به انجام آن نبودم آنجا را ترک کردم و ساعت چهار با ارادۀ قوی تری آمدم ولی نمی دانم چرا باز هم همان حالت برایم پیش آمد. لرزش بدنم عجیب بود با سرعت سراغ مسئوول تیم رفتم و جریان را گفتم او گفت: عملیات باید همین الان انجام بگیرد. من هم با تو می آیم و با هم کار را تمام می کنیم." او وجود «فاطمه» را در کانتینر انکار کرده بود ولی مگر می شود کسی پنجره ای را بشکند پتوی نصب شده به دیوار را پاره کند و تمامی نقاط کانتینر را بنزین بریزد کتابها را ببیند ولی کودک سه ساله را سر راهش نبیند؟! منبع: تسنیم ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 09:31:22 GMT http://zahedaneh.ir/vdci5yaw.t1awv2bcct.html ابتکار اسرا برای خنک کردن آب / شپش ها را با بعثی ها تقسیم کردیم! http://zahedaneh.ir/vdchxqnm.23nm6dftt2.html به گزارش زاهدانه، کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از زندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است...دلم می‌خواست می‌توانستم از عراقی‌ها انتقام بگیرم. با مبتلا شدن به گال بد جوری تحقیر شده بودم. لخت شدن در برابر دوستان سخت و در برابر دشمنان سخت‌تر بود. آن روزها در کنار بیماری گال، رشک‌ها و شپش‌ها هم‌دست عراقی‌ها شده بودند تا خونمان را بمکند. به علت شرایط غیر بهداشتی کمپ، تمام لباس‌هایمان پر از شپش و رشک بود. آخرهای شب، اوقات فراغت بچه‌ها شده بود کشتن شپش‌ها. از بس شپش‌ها خونمان را مکیده بودند که چاق و چله شده بودند. شکم‌شان پر از خون بود و به سختی از سر وصورت‌مان بالا می‌رفتند. لای درزهای پیراهن و شلوارمان جا خوش کرده بودند. هر چقدر از آنها می‌کشتیم، فردای آن روز تعدادشان بیشتر می‌شد. روزهای بعد رشک‌ها تبدیل به شپش می‌شدند.بچه‌ها چنان شپش در سرشان رخنه کرده بود که از زیر پوست سر بچه‌ها شپش و رشک و عفونت بیرون می زد. نیمه‌های شب که از خواب بیدار می‌شدم، بیشتر اسرا مشغول کشتن شپش بودند. بعضی‌ها در خواب دستشان در حرکت بود و لحظه‌ای از خاراندن غافل نمی‌شدند. شب بچه‌ها لباس‌هایشان را وارونه می‌پوشیدند تا برای ساعتی از شر شپش‌ها راحت باشند. اقرار می‌کنم مقابل نگهبان‌های عراقی کم نیاوردیم، اما مقابل شپش‌ها چرا!صبح‌ها که می‌خواستیم صبحانه بخوریم، به خاطر کشتن شپش‌ها ناخن‌هایمان که تنها ابزار قتل شپش‌ها بود، خون‌آلود بود. ترجیح می‌دادیم آبی را که می‌خواهیم دست‌هایمان را با آن بشوییم، بخوریم. با همان دست‌های کثیف غذا می‌خوردیم. ‌دلم می‌خواست از عراقی‌ها انتقام می‌گرفتم. قضیه را به جلال رحیمیان ارشد بازداشتگاه گفتم، استقبال کرد. از عاقبت کار می‌ترسید. جلال گفت: عراقی‌ها می‌فهمن و حالمون رو می‌گیرن! جلال! شاید خدا از این کارمون راضی نباشه، ولی یه حالی از عراقی‌ها بگیریم ضرر نداره. نذار بچه‌ها بفهمن. حواسم هست، فقط به اونی که قراره این کارو انجام بده می‌گم.تعدادی شپش توی پلاستیک ریختیم. با مجید قربانی که مسئول نظافت اتاق سرنگهبان بود، صحبت کردم. از مجید خواستم دور از چشم نگهبان‌ها، شپش‌ها را لابه‌لای پتوی عراقی‌ها خالی کند. مجید می‌ترسید لو برود. گفت: اگر بفهمن دمار از روزگارم در میارن! برای این کار انگیزه‌ی کافی نداشت. مجبور بودم برایش صغری و کبری بچینم: ....مجید! تو بحث بیماری گال مجبور شدیم مقابل ایرانی و عراقی لخت بشیم. اونا مثل یه برده با ما برخورد می کنن. اسرای اونا تو ایران چلو مرغ می‌خورند و ما فقط خواب چلو مرغ می‌بینیم. این شپش‌هایی که خون ما را می‌مکند! بخاطر بی توجهی عراقیاست! سعی کردم انگیزه‌ی کافی را در او به وجود آورم. چون قضیه با او مطرح شده بود، عقل حکم می‌کرد خودش این کار را انجام دهد. می‌توانستم سراغ فرد دیگری که روزهای بعد مسئولیت نظافت اتاق سرنگهبان را بر عهده می‌گرفت، بروم، صلاح نمی‌دیدم. اگر او این کار را انجام نمی‌داد، روزهای بعد توسط فرد دیگری انجام می‌شد، عراقی‌ها مجید را سین جیم می‌کردند. چون خودش مرتکب چنین کاری نشده بود، احتمال این که به عراقی‌ها بگوید، فلانی گفت این کار را انجام دهم و من قبول نکردم وجود داشت. اما اگر دستش توی این جرم شریک می شد، خودش را لو نمی‌داد. بعد از صغری و کبری چیدن‌های فراوان قانع شد شپش‌ها را لابه‌لای پتوی عراقی‌ها خالی کند.سامی، نگهبانِ خوب عراقی سراغ‌مان آمد. بیشتر آدم‌های شر، توی بازداشتگاه ما بودند. همان‌طوری که پیش‌بینی کرده بودم، شپش‌ها سراغ عراقی‌ها رفته بودند. سامی وارد بازداشتگاه شد و با لبخند معنی‌داری گفت: شپش‌ها سراغ ما هم اومدن!به من و دو، سه نفر دیگر مشکوک بود. از نگاهش فهمیدم می‌داند باید کار ما باشد. دوست داشت بداند نقشه‌ی کیست؟ به من بیشتر از دیگران مشکوک بود. هر چند سامی خودی بود و خطری از سوی او ما را تهدید نمی‌کرد. آن روز به او چیزی نگفتم؛ اما بعد چرا.هوای مرداد ماه گرم بود. از بس آب گرم خورده بودیم، بیشتر بچه‌ها اسهال گرفته بودند. دو، سه هفته‌ای بود بچه‌ها به روش خاصی برای خنک کردن آب خوردن رو آورده بودند. دور لیوان‌های حلبی‌مان را گونی دوخته بودیم. هر لیوان آب سهمیه‌ی دو نفر بود. شب‌ها گونی‌های دور لیوان‌ها را خیس می‌کردیم و روی نرده‌های فلزی پنجره قرار می‌دادیم، تا بر اثر وزش باد خنک شود. چهار، پنج ساعتی طول می‌کشید تا آب لیوان‌ها کمی خنک شود. روی هر پنجره بیش از سی، چهل لیوان پر از آب با دقت و ظرافت خاصی چیده شده بود. اگر فردی لیوان پایینی را می‌خواست بردارد، بیش از بیست لیوان باید برداشته می‌شد تا این جابه‌جایی انجام می‌گرفت.ساعت از ده، یازده شب گذشته بود. ولید نگهبان شب بود. پشت پنجره بازداشتگاه که حاضر شد با انگشت به یکی از لیوان‌های بالایی زد. اگر یکی از لیوان‌های پایینی و یا بالایی به زمین می‌افتاد، همه‌ی لیوان‌ها یکی پس از دیگری سرنگون می‌شدند و آب زیراندازها را خیس می‌کرد. از امشب به بعد هر وقت ولید و حامد نگهبان شب بودند، روی میله‌های پنجره لیوان نمی‌چیدیم. ولید می‌گفت: لیوان‌ها مانع دید نگهبان شب است!ادامه دارد... ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 09:10:16 GMT http://zahedaneh.ir/vdchxqnm.23nm6dftt2.html ماجرای ۸ دختری که بی اجازه به جبهه رفتند http://zahedaneh.ir/vdcgxu9n.ak9n74prra.html به گزارش زاهدانه، لندرور از کنار ما گذشت و توقف کرد. راننده گفت: «خواهرها زیر باران کجا می روید؟» گفتیم: «به اهواز می رویم.» و او هم به اهواز می رفت. هر ۸ نفرمان پشت جیب لندرور نشستیم. چهار نفر روی صندلی های مقابل هم و چهار نفر همکف ماشین نشستیم و آیه - و جعلنا من بین ایدیهم سدا - را خواندیم و به راننده و دژبان فوت کردیم. راننده را نمی شناختیم اما همین قدر فهمیدیم که نیروهای دژبان و ایستگاه بازرسی او را به خوبی می شناختند و به او احترام می کردند. از او پرسیدند خواهرها با شما هستند؟ او با تکان دادن سرش تأیید کرد. تا اهواز هیچ یک از ایستگاه های بازرسی از ما حتی کارت شناسایی هم نخواستند. در مسیر جاده آبادان تا اهواز در دو طرف جاده غوغایی بود. نزدیک سه راه دارخوین که رسیدیم، دور تا دور قرارگاه شهید اشرفی اصفهانی چادرهای رزمندگان برپا شده بود. پرچم های اللّه اکبر، لا اله الا الله، یا حسین، یا مهدی، یا زهرا در همه جا دیده می شد. تعداد زیادی از رزمندگان در محلی های استقرار خودشان مشغول نظام جمع و نرمش بودند. دیدن آن صحنه های حماسی و زیبا ناخودآگاه آدم را به یاد لشکر امام حسین (ع) در کربلا می انداخت. بارش باران، آرام شده و هوای مطبوعی بود. فقط یک روز به سال تحویل مانده بود. امسال نه تنها در کنار مادر نخواهیم بود که در کنار اسماعیل هم نیستیم، اشکالی ندارد، اسماعیلی راضی است! اگر او زنده بود الان در شوش بود. آن قدر شوق رسیدن داشتیم که اصلا به عواقب کارمان فکر نمی کردیم، مخصوصا که اهمیت نمی دادیم که دیگران درباره ما چه فکری می کنند. وقتی به کوت عبدالله اهواز رسیدیم که در واقع دروازه ورودی شهر اهواز از مسیر آبادان بود، راننده گفت: «خواهرها شما را در هلال احمر پیاده کنم؟» و ما با تعجب گفتیم: بله! در محله کیانپارس اهواز، کنار در هلالی احمر پیاده شدیم و فقط یک جمله به راننده گفتیم: اجرتان با با امام زمان. او هم گفت: «حتما» و رفت. راهروهای هلال احمر شلوغ بود. سیل نیروهای متخصصی از تهران، اصفهان، شیراز حتی کرمانشاه سرازیر شده بود. نام هایی که مرتب به گوش می رسید آقای دکتر و خانم دکتر بود. یک سال و نیم از جنگ می گذشت اما رشد سازماندهی نیروی انسانی عالی بود؛ نه تنها کمبود نیرو نداشتیم که نیروی مازاد هم وجود داشت، پیش آقای نوریزاد رفتیم. او مسئولیت تقسیم و اعزام نیروهای پزشکی و امداد را بر عهده داشت. ما هیچ مدرکی همراه نداشتیم. شفاهی توضیح دادیم که امدادگر بیمارستان های آبادان هستیم و از اول جنگ مشغول خدمتیم. البته کارت شناسایی بسیج و بیمارستان را به همراه داشتیم اما برگه ماموریت و اعزام نه. آقای نوریزاد گفت: «خواهر ها من نمی دانم با نرس ها و دکترها و تکنسین هایم چکار کنم؟ شما چهار تا امدادگر بدون برگه اعزام تقاضای رفتن به نزدیکترین بیمارستان را دارید؟» ما هشت دختر جوان کم سن و سال تقاضای بزرگی داشتیم. در این جمع کوچکترین فرد من با پانزده سال سن و بزرگترین پروین بهبهانی و پروین گنجیان با ۲۲ سال سن بودند. همه هم امدادگر بودیم؛ نه پرستار و نه پزشک! امدادگرانی که کار پزشکی را در زمان جنگ تجربه کرده اند و به مهارت رسیده اند. هر هشت نفرمان مثل بچه یتیم ها کنار اتاق ایستاده بودیم و با نگاه ملتمسانه و قلبی امیدوار خواهان رفتن به بیمارستان پشت خط بودیم، افسانه علوی که در اصرار کردن و سماجت تخصص داشت، گفت: «برادر ما خیلی کار بلندیم، شاید بهتر از پرستارها!» نوریزاد که سرش شلوغ بود به دنبال کاری رفت و ما از اتاق خارج شدیم. اعتراض داشتیم، ما محق تر از تهرانی ها و اصفهانی ها بودیم، در آن لحظه ناسیونالیست شدیم که این جا شهر ماست و ما باید در خط اول باشیم. باز سراغ آقا امام زمان رفتیم و توسل کردیم و به آقا گفتیم، ما باید به نزدیک ترین بیمارستان در منطقه عملیاتی برویم. چند دقیقه بعد به اتاق برگشتیم. هنوز آقای نوریزاد برنگشته بود. همه منتظر ایستاده بودیم تا او برگشت و گفت: " خواهرها شما هنوز ایستاده اید؟ ببخشید کار من طول کشید الان برگه اعزام شما را می نویسم.» او یک برگه مأموریت درآورد و نام هشت نفرمان را به عنوان امدادگران اعزامی از هلال احمر اهواز در آن نوشت، یک ماشین هایس هم در اختیارمان گذاشت که ما را تا بیمارستان شهدای شوش ببرد. دیگر چیزی نفهمیدیم و نپرسیدیم و سؤالی نکردیم. غروب بود که ما سوار بر هایسی سفید رنگ در جاده اهواز - اندیمشک می رفتیم. آن روز به چشم دیدم که خدا هر کسی را بخواهد عزت می دهد و هر کسی را بخواهد ذلیل می کند. باور کردنی نیود؛ ما به شوش می رفتیم. به شهر شهیدان گمنام، به بیمارستان شهدای شوش که قبل از سه راه ورودی به شهر بود. رسیدیم. به دفتر بیمارستان مراجعه کردیم، مسئول بیمارستان آقای دکتر کرمانی بود. او جدیدا به منطقه اعزام شده. مدیریت بیمارستان را به عهده گرفته بود. آقای دکتر کرمانی (عراقی) مردی ۴۷ ساله و عینکی بود و خودش به طور مستقیم مسئولیت مدیریت بیمارستان را در همه بخش ها بر عهده داشت. بیمارستان جدید التأسیس بود و تجهیزات بیمارستان به تازگی وارد و احتمالا برای پشتیبانی از همین عملیات راه اندازی شده بود. بعد از تحویل برگه مأموریت، ما را به خوابگاه خواهران راهنمایی کردند. افراد زیادی از شهرهای مختلف اعزام شده بودند. خوابگاه خواهران، متشکل از سه سالن بزرگ بود که در هر سالن بیست - سی نفر باید می خوابیدند. ساختمان نوساز بود. لهجه های مختلف اصفهانی، کردی و ترکی به گوش می رسید. با اولین کسی که آشنا شدیم امدادگر اعزامی از اصفهان به نام هاجر قربانی بود. او دختر کم سن و سالی بود. او به گروه ما علاقمند شد و مرتب از آبادان و خرمشهر سؤال می کرد. در بین حدود صد نیروی خواهر، ما تنها تیروهای خوزستانی بودیم. به همین دلیل مورد توجه خواهرهای دیگر قرار داشتیم، آن ها فکر می کردند اطلاعات ما از وضعیت جبهه ها زیاد است و از ما می پرسیدند؛ عملیات کی و در کجا انجام می شود؟ یک خواهر امدادگر اعزامی از کرمانشاه هم در این جمع بود. نامشی خواهر بهزادی بود. با لهجه شیرین کردی حرف می زد و بسیار ساده و دوستانه با همه بیچه ها برخورد می کرد. ما هشت نفر که هنوز حالی عادی خودمان را پیدا نکرده بودیم، نمازهایمان را خواندیم و بعد از نماز هم دعای توسلی خواندیم. حسابی گریه کردیم و سجده شکر به جا آوردیم. اول از پروردگار مهربان مان و بعد از آقای مان. شاید در هیچ جا مثل شوش حضور آقا را احساس نکردم. صبح روز بعد همه را به سالن بیمارستان فراخواندند. آقای دکتر کرمانی می خواست با همه نیروها آشنا شده و صحبت کند. در آن جمع، ما روی هم رفته پانزده نفر امدادگر بودیم. بقیه نیروها پرستار، پزشکیار یا پزشک بودند. از لحاظ سن و سالی هم ما از همه کوچک تر بودیم و طبق معمولی من از همه کوچک تر بودم، از پیروزی انقلاب به بعد هر جا که می رفتم به لحاظ سن، کوچکترین بودم. در آن جا گروه مان کوچک ترین گروه به لحاظ نفرات، سن و تخصص بود ، آقای دکتر کرمانی بدون هیچ مقدمه ای از اهمیت عملیات و اهداف ارزشمند آن صحبت کرد. همه را متعهد کرد که اگر کاری از دستتان بر نمی آید در آن جا نمانید، کسانی بمانند که قدرت چند روز ایستادن و بی وقفه کارکردن را دارند. او آستین لباسش را بالا زد و چند بار روی رگ دستش زد و گفت: «کسانی که می توانند در کمترین زمان رگ بگیرند خودشان را معرفی کنند. اولین اقدام مهم پزشکی که نجات دهنده جان مجروحان است، رگ گرفتن و تزریق سرم هماکسل و نمکی و قندی - نمکی و سرم رینگر برای مجروحان مغزی است.» قرار بود برای هر تخت دو نفر نیرو تعیین شود تا هر کسی دقیقا کار خودش را بداند و تقسیم کار مناسبی شود تا در زمان عملیات برای رسیدگی به مجروحان مشکل ایجاد نشود. باید کسانی مسئول تخت می شدند که بتوانند رگ بگیرند و یک نفر زیردست آنها پانسمان و شستشو و کارهای دیگر را انجام دهد. عملیات بزرگی در پیش بود و بیمارستان شهدای شوش مرکز اولیه پذیرش مجروحان و اعزام به اندیمشک و دزفولی بود. بچه ها به من و افسانه گفتند شما دو تا می توانید خودتان را معرفی کنید. من تردید داشتم، افسانه هم نمی خواست مسئولیت تخت را بر عهده بگیرد. او در نظر داشت که اگر موقعیتی پیش بیاید به خط برود، نمی خواست خودش را پایبند مسئولیت کند. تعداد کسانی که خودشان را معرفی کردند کم بود. بسیاری از نیروهای اعزامی اعتراف می کردند که سرعت عملی شان در اقدامات اولیه مجروحان کم است چون کمتر در جبهه بوده اند. بعضی از نیروها هم برای بار اول اعزام می شدند. دکتر کرمانی به گروه ما نگاه کرد و گفت: «شما یک سال و اندی امدادگر بیمارستانهای جبهه بوده اید شما داوطلب نمی شوید؟» من و افسانه قبول کردیم و نام ما نیز در لیست مسئولان تخت نوشته شد، بیمارستان از سه قسمت؛ اورژانس، اتاق عمل و بخش نگهداری مجروحان تشکیل شده بود. ما از نیروهای اورژانس محسوب می شدیم. اورژانس یک سالن بزرگ و چند اتاق و راهرو داشت. طبق تقسیم بندی انجام شده، من در سالن بزرگ اورژانس بودم و مسئولیت تخت شماره ۱۳ بر عهده ام بود. بالای هر تخت نام مسئول تخت و همکار او نوشته شده بود. همکار من برادر محمدی پرستار اعزامی از تهران بود. صدیقه با یک پیرمرد پزشکیار تهرانی و عصمت باغبان با یک پرستار مرد اصفهانی همکار شدند. آقای فدایی همکار عصمت قد کوتاهی داشت و قدش تا کمر عصمت بود. برادر محمدی تا مرا دید حسابی عصبانی شد که باید تحت امر یک دختر بچه پانزده ساله کار کند که امدادگر است، ولی من خیلی جدی با او برخورد کردم و از لحظه اول وظایفش را به او گوشزد کردم. کار وصل کردن سرم و بخیه کردن با من و پانسمان و شستشوی زخمهای مجروحان با او بود. البته در صورت نیاز باید به همدیگر کمک می کردیم. به او گفتم: «من در کار فوق العاده جدی هستم. اگر شما اعتراضی دارید به دکتر کرمانی منتقل کنید. خوشحال می شوم مسئولیت را به شما واگذار کنند و من با خیال راحت تری انجام وظیفه کنم؛ اما در صورت اجرای همین برنامه جدی و بدون غر زدن کار کنید.» آقای محمدی تا پایان عملیات اصلاً غر نزد و همکاری لازم را انجام داد. روز اول پس از مشخص شدن وظایفمان، وسایلی مورد نیاز را از انبار گرفتیم؛ مقدار زیادی پنبه الکلی در سمت کردیم، ست بخیه تهیه کردیم. مقدار زیادی چسبب زخم به اندازه مورد نیاز چیدیم و به گوشه میز و پایه های سرم چسباندیم، زیر هر میز دو کارتن سرم های مورد نیاز، سرم هماکسل، رینگر و قندی - نمکی گذاشتیم. واکسن کزاز به تعداد زیادی آماده کردیم. هر لحظه امکان داشت عملیات شروع شود و باید همه چیز را آماده می کردیم. در حیاط پشت اورژانس حدود بیست آمبولانسی به ردیف پارک شده بود. رانندگان آمبولانس ها تعیین شده بودند و یک گروه از نوجوانان بسیجی اندیمشک و دزفول هم مسئولیت حمل مجروح را بر عهده داشتند. حدود سی برانکارد تهیه شده بود... * بریده ای از کتاب یکشنبه آخر - خاطرات معصومه رامهرمزی از زنان مبارز آبادان ]]> شهدا Wed, 19 Apr 2017 08:47:06 GMT http://zahedaneh.ir/vdcgxu9n.ak9n74prra.html وصیت شهید مدافع حرم عراقی: شهادتی می‌خواهم که در آن بدنم تکه تکه شود http://zahedaneh.ir/vdccoeqp.2bqp48laa2.html به گزارش زاهدانه، متن وصیت‌نامه برخی از رزمندگان جنبش مردمی نجباء که در جریان درگیری با تروریست‌های تکفیری و متجاوز از جمله داعش به شهادت رسیده‌اند، توسط «دفتر سیاسی رسانه‌ای مقاومت اسلامی نجباء در ایران» تولید و منتشر شده است. شهید «مقداد عزیز رحیم» یکی از همین شهدای مقاومت در عراق است که متن وصیت نامه او حالا الگو و راه‌گشای همرزمان و خانواده‌اش است. متن وصیت این شهید مقاومت اسلامی حشد الشعبی عراق و عضو مقاومت اسلامی جنبش النجباء در ادامه می‌آید:وصیت نامه شهید مقداد عزیز رحیم«برادران مجاهد! راه مقاومت اسلامی که به خون شهدا مزین شده است را ادامه دهید و آگاه باشید که این راه پر عظمت نیازمند به بسیاری از ایثار و فداکاری‌هاست. از این رو نَفس خود را به تحمل سختی‌ها و مشکلات عادت داده و در جهاد یکصدا و یک نفس باشید تا بنایی پولادین به نظر برسید.خدایا به حق محمد و آل او از تو می‌خواهم تا شهادت را روزی من قرار دهی، شهادتی که در آن بدنم تکه تکه شود و سر از تنم جدا شود و تشنه لب بمیرم و سه روز بدنم در بیابان زیر آفتاب سوزان بماند تا شاید بتوانم با امام حسین(ع) همدردی کنم.پدرم! از تو، مهر و محبت و اخلاص را آموختم و همچنین صبر و ایمان به خدا را. پدرم! من در تو مرد صبوری را دیدم که جز خداوند از هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ترسید. شاید نتوانم با کلمات ناقصی که استفاده می‌کنم، علاقه‌ام را ابراز کنم، ولی بدان که تو با قلبی سرشار از عشق و محبت به خداوند و پیامبرش رخت از این دنیا بربستی و این همان چیزی است که من را به صبر در برابر سختی‌ها سوق داد.از خداوند می‌خواهم که دیدار ما در حالی به زودی زود اتفاق افتد که در مجاورت دوستان و اهل بیت(ع) قرار بگیرم. من متواضعانه از تو می‌خواهم که مرا ببخشی. مادر عزیزم! بگذار اشک‌هایت را پاک کنم تا این به مانند سپری باشد برای من در جنگ. اشک‌هایت را بر پیشانی من بمال که این همان مدال عزتی است که در جنگ با خود حمل می‌کنم.والسلام علیکم ورحمة الله و برکاته»«مقاومت اسلامی نُجَباء» گروهی اسلامی ـ جهادی و مرکز آن در عراق است که به اصول اسلامی و ارزش‌های آن باور داشته و معتقد به حاکمیت مطلق اسلام بوده و با هدف دفاع از تمامیت ارضی، صیانت از حرم‌های اهل‌بیت(ع) و حفاظت از حریم مردم مظلوم عراق و بعدها سوریه تشکیل شده است. نام این گروه از "خطبه حضرت زینب کبری(س) در شام" الهام گرفته شده است: «...ألا فالعجب کل العجب لقتل حزب الله النُجَباء بحزب الشیطان الطلقاء...».نُجَباء در سال 2004 میلادی گروه مقاومت ساده‌ای بود که سال‌ها قبل با شمار محدودی از نخبگان انقلابی آغاز به کار کرد تا اینکه گسترش یافت و اکنون ده‌ها هزار رزمنده را در مناطق مختلف عراق تحت فرمان قرار داده است. این گروه مقاومت اسلامی در همۀ زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، رسانه‌ای و سیاسی نیز فعالیت دارد. دبیرکل نُجَباء، حجت‌الاسلام والمسلمین «اکرم الکعبی» است که پس از مسئولیت‌های متعدد جهادی، تشکیلات نظامی دیگری به نام نُجَباء را با جذب رزمندگان شجاع و دلیر عراقی ــ که سال‌های سال، قبل و بعد از سقوط «صدام حسین» دیکتاتور معدوم، سوابق جهادی فراوانی از خود به نمایش گذاشته بودند ــ تأسیس کرد. نام کامل این تشکّل "حرکة حزب الله النُجَباء" است که در اکثر رسانه‌های انگلیسی زبان دنیا به Hezbollah Al-Nujaba شهرت یافته است.منبع: تسنیمانتهای پیام/ ]]> شهدا Sat, 15 Apr 2017 08:00:15 GMT http://zahedaneh.ir/vdccoeqp.2bqp48laa2.html پیکر شهید روح الله عالی در زاهدان تشییع شد http://zahedaneh.ir/vglfjvdt.w6dtew,iiygaw.p.html به گزارش زاهدانه، صبح امروز پیکر پاک و مطهر «شهید روح الله عالی» فرمانده گردان کورین تیپ ۱۱۰ سپاه سلمان فارسی؛ با حضور فرمانده نیروی زمینی سپاه، نماینده ولی فقیه در استان، جمعی از فرماندهان نظامی و انتظامی، مسئولین استانی و مردم شهید پرور زاهدانی در گلزار شهدای این شهرستان تشییع و خاکسپاری شد. ]]> شهدا Thu, 13 Apr 2017 06:12:55 GMT http://zahedaneh.ir/vglfjvdt.w6dtew,iiygaw.p.html حسرت دوقلوهای شهید مدافع حرم اردبیلی در روز پدر http://zahedaneh.ir/vdcc1eqp.2bqp08laa2.html به گزارش زاهدانه به نقل از سبلان‌ما، گاهی برخی عجیب بوی خدا میدهند همانند هاشم؛ آنی که شوق پرواز او را در اوج جوانی از این دنیای خاکی کند و با خود برد. هاشم دهقانی نیا پدر حسام و شهنام دوقلوهایی است که امسال در چند روز مانده به تولد دو سالگی شان روز پدر را بی بابا با قاب عکسی سر می کنند؛ دوقلوهایی که هفت ماهه متولد شدند تا 2 ماه بیشتر در کنار بابا باشند انگار آنها هم بی خبر از شوق پرواز بابایشان نبودند. در عصر یک روز مانده به روز پدر، مهمان خانه پر از مهربانی خانواده هاشم دهقانی نیا شدیم تا لحظاتی را در کنار دردانه‌هایی باشیم که تازه لب به سخن گشوده اند، حسام و شهنامی که در تک توک کلماتی که می‌گویند اول تا آخرش بابا بابا گفتن است. خانه ای سه طبقه در یکی از محلات قدیمی اردبیل و دری نیمه باز؛ با بفرمایید صاحبخانه نگاهم به دوقلوهایی گره خورد که در آستانه در طبقه همکف چهار دست و پا با دقت مهمانان خانه مادر بزرگ را برانداز می‌کردند اما با دیدن چهره های غریبه خود را پشت مادربزرگ و آغوش مادر قایم کردند و بابا بابا گفتند؛ عکس شهید و معرق کاری‌های برجای مانده از شهید دهقانی نیا در جای جای خانه به چشم می‌خورد. اهالی این خانه با وجود داغی بزرگ بر سینه، چهره‌ای صبور و آرام دارند اما با هر بار بابا گفتن حسام و شهنام نگاهشان  به قاب عکس های روی دیوار و بچه ها گره می خورد ... مادر شهید هاشم دهقانی نیا که با فوت همسرش از 9 سالگی هاشم برایش هم بابا بوده و هم مادر از دلتنگی شهید دهقانی نیا در فراق پدر می گوید و اینکه آن روزها چقدر فراق پدر برای فرزند دلبندش سخت بوده و این روزها دوقلوهای هاشم چقدر دلتنگ بابایند ... این مادر شهید ادامه داد: گاهی شهنام و حسام آنقدر دلتنگی‌شان برای بابایشان زیاد است که نمی‌شود آرامشان کرد و فقط وقتی قاب عکس بابا را بغل می‌کنند گریه‌شان بند می آید. مادر شهید هاشم دهقانی نیا از روزی می‌گوید که هاشم را برای آخرین بار دید؛ آن روزی که هاشم آفتاب نزده بیدار شده بود تا هر چه زودتر خود را به محل اعزام برساند اما گریه دوقلوها باعث شد تا کمی بیشتر بماند و با آنها بازی کند و صدای خنده‌های دوقلوها به همراه لبخند پدر تمام اتاق را پر کند؛ همان لحظه بود که همسر شهید از پدر و پسرها عکس گرفت. این مادر شهید ادامه داد: هاشم لحظه خداحافظی گفت که مواظب بچه ها و همسرش باشم. نسیم سلطانی همسر شهید هاشم دهقانی نیا می گوید: سال 94 فردای روزی که بچه ها بدنیا آمدند ولادت امام علی و روز پدر بود؛ هفت ماهه متولد شدن حسام و شهنام حکمتی داشت  که هاشم دو ماه بیشتر بچه ها را ببیند، آن روز من بیمارستان بودم و هاشم در خانه؛ از طرف بچه ها و خودم این روز را به هاشم تبریک گفتم. همسر شهید هاشم دهقانی نیا ادامه داد: سال 95 روز پدر، هاشم پیش ما نبود؛ با چه ذوق و شوقی برای بند دلم از طرف خودم و بچه ها کادو خریدم و منتظر ماندم تا از سوریه برگردد و کادو هایم را تقدیمش کنم اما انتظار انگار پایانی نداشت .. وی می گوید: روزهای سختی بود روزهایی که بی هاشم سپری شد بی قراری هایم دردناک بود و بیقراری بچه ها که همش بابا بابا می کردن بیشتر دلم را بیشتر می سوزاند.  نسیم 22 ساله که زندگی مشترکش با هاشم خیلی زود تمام شد، می‌گوید: هر لحظه با تمام وجودم هاشم را در کنارم حس می‌کنم؛ هر وقت بیرون می‌روم هاشم کنارم هست با هم صحبت می‌کنیم و راه می‌رویم؛ ای کاش دوباره بود و فقط  یک بار دیگر می دیدمش.  این همسر شهید می گوید: وقتی هاشم رفت مناسبت‌ها پشت سر هم بود؛ تولد بچه ها، روز پدر و روز پاسدار هر سه این مناسبت ها برای هاشم کادو گرفتم و همچنان چشم انتظارش بودم. نسیم ادامه می‌دهد: هر وقت بیشتر و بیشتر دلتنگش شوم به هاشم می‌گویم به خوابم بیا تا ببینمت آن شب حتما به خوابم می‌آید؛ روزها در فکر هاشمم و شب در خواب می بینم‌اش اما در روز می خواهمت هاشم. نسیم سلطانی که بغض گلویش را گرفته، می‌گوید: هاشم میدانی امروز، روز پدر است شهنام و حسام تو را می‌خواهند هر شب موقع خواب صدایت می‌کنند و تو را می‌خواهند، تو بگو با این زمزمه ها و دلتنگی ها  چه کنم؟ تمام روز عکس‌ات را نگاه می‌کنند و می خندند؛ امروز من و دوقلوهایت با گل و شیرینی سر مزارت می‌آییم تا حسام و شهنام این بهترین روز را به بابای با غیرتشان تبریک بگویند و افتخار کنند به داشتن چنین پدری. این همسر مدافع حرم با صلابت می گوید: درست است که غم نبودن هاشم و بی بابا شدن بچه ها دلم را می لرزاند ولی حسام و شهنام بی پدری را به جان خریدند تا بچه های دیگر بی بابا نشوند بی پدری بدترین درد است؛ هاشم آرزوهای زیادی برای بچه ها داشت اما خیلی زود دیر شد. سروده نسیم از طرف حسام و شهنام برای پدر پدر اسمت همیشه روی لب ها است       پدر مهرت همیشه توی دلها است پدر دفتر شعرت توی طاقچه                   تنها آرامش قلبم توی شب ها است پدرم یادم نمیره 10 ماه مهربونیت            پدرم یادم نمیره 10 ماه همزبونیت پدرم وقتی که رفتی ما شکستیم           پدر حرف همه است حرف جوونیت پدر پشتم شکست از رفتن تو                پدر شادی تموم شد تو غم تو بابایی دوستت دارم . هاشم دهقانی نیا اولین شهید مدافع حرم استان اردبیل پدر دوقلوهای حسام و شهنام از پاسداران جوان تیپ 37 سپاه حضرت عباس (ع) و از رزمی کاران زبده استان اردبیل بود؛ این شهید مدافع حرم در عملیات 7 اسفند 1394 به قافله شهدا پیوست و پیکر مطهرش چند ماهی در خاک دشمن از دید چشمان ترویست ها مخفی ماند تا اینکه پیکرش در 30 اردیبهشت ماه 95 به وطن بازگشت؛ دوقلوهای شهید هاشم دهقانی نیا 10 ماهه بودند که پدرشان شهید شد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد انتهای پیام/ ]]> شهدا Wed, 12 Apr 2017 03:30:00 GMT http://zahedaneh.ir/vdcc1eqp.2bqp08laa2.html نگاهی به زندگی «شهید سید مرتضی آوینی» http://zahedaneh.ir/vdcjxmei.uqeiyzsffu.html به گزارش زاهدانه به نقل از راه دانا؛ شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:      "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."     شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد     "با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.     گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:     "وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."     مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.     "یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."     کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:     "انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.     اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”     اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.     شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.     او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه‌ی تدریس صرف‌نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامه‌ی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینه‌ی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ی این مقالات در کتاب "آینه‌ی جادو" که جلد اول از مجموعه‌ی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.     سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینه‌ی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامه‌ی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.     مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.   انتهای پیام/ ]]> شهدا Sun, 09 Apr 2017 09:30:07 GMT http://zahedaneh.ir/vdcjxmei.uqeiyzsffu.html دعوتنامه شهدا برای ماه عسل به یک زوج جوان http://zahedaneh.ir/vdcf1tdt.w6dt0agiiw.html به گزارش زاهدانه به نقل از شبنم همدان،   سال جدید برای هرکس به یک شیوه و روش خاص آغاز می شود. بیشتر هموطنان به سراغ بزرگان فامیل رفته اند و سال نو را با انها آغاز کرده اند اما در این میان عده ای هم بودند که برای یادآوری رشادت مردانی  که جان خود را به مردم و میهن هدیه کردنئ به سرزمین نور رفتند و سال نو را با یاد و خاطره دلاور مردانی آغاز کردند  که رد پوتین های آنها هنوز بر خاک داغ شلمچه ,طلائیه ,هویزه ,فکه ,مجنون و.....قابل لمس است. شیرمردانی که در میان آب و آتش جان خود را پیشکش خداوند کردند و امروز زمزمه های آنها  از ذره ذره خاک این مناطق شنیده می شود . در این گزارش با افرادی گفتگو کرده ایم که  سال نو را در کنار شهدا و مناطق جنگی آغاز کردند .   ماه عسل یک زوج ایرانی در سفر راهیان نور از سارا مسعودی (یکی از مسافران راهیان نور )می پرسم چرا سال نو را در کنار شهدا آغاز کرده اید وبزرگترین دستاورد این سفر برای شما چیست ؟   این زائر جوان راهیان نور اذعان کرد : دوماه است ازدواج کرده ام واین سفر اولین سفر مشترک من وهمسرم است. و نمیتوانم بگویم چقدر خوشحالم از اینکه ماه عسل زندگی ام را با دعوت شهدا آغاز کرده ام . ما اقعا به تک تاک شهدا مدیون هستیم . وقتی به نام کوچه یا خیابان های شهر نگاه می کنیم  که اکثر آنها به نام شهدا مزین شده اند بیشتر این دین را حس می کنیم. ما جوانان امروز نباید فراموش کنیم که  این امنیت وارامش، در زیر سایه شهدا به دست آمده است.  من وهمسرم هر دو تصمیم گرفتیم امسال بدون هیچ گونه تشریفاتی سال نو را در کنار شهدا آغاز کنیم . این عروس جوان در حالیکه قطرات اشک به شتاب از گونه هایش فرو میریزد از خاطرات این ماه عسل معنوی برایمان تعریف می کند: « نمیتوانم بگویم چه حس زیبایی را در سفر تجربه کرده ام فقط می توانم بگویم شکوه سال نو را وقتی حس کردم که لحظه سال تحویل با زیارت عاشورا آغاز شد. تعدادی از مادران شهدا  اینجا برای ما سخنرانی کردند. درک این موضوع بسیار مشکل است که پاره ای از وجودت را در این مناطق به یادگار گذاشته باشی. اکنون بیش از پیش خودم را مدیون این شهدا می دانم.   دید و بازدید عید با شهدا این زائر جوان گفت: مناطق جنگی کربلای شهدای ایران است هنگامی که راویان  درباره شب های عملیات و راز ونیاز سربازان اسلام می گویند صحنه آن لحظه برای مخاطب زنده می شود و با چشم دل لحظه های نورانی معراج شهدا را می بیند. واقعا دیدنی است کجای دنیا می توانی هم به دید وباز دید عید بروی و هم با شهدا پیمان ببندی که مانع ظهور حضرت مهدی(عج) نباشی. وی افزود :ما در اینجا به مهمانی شهدا آمده ایم مگر می شود میزبان حاضر نباشد و لحظه جان دادن شفاعت ما را نکند. من آمده ام بگویم از مادران شهدا درس گرفتم که فرزندانم را حسینی تربیت کنم .   سفر به قطعه ای از بهشت مرضیه میر جعفری یکی از زائرانی است که از این سفر بازگشته است. وی مادری است که همراه کودک خردسالش به سرزمین نور سفر کرده است. از وی می پرسم چه حسی از سفر به سرزمین نور دارید آیا با داشتن کودک خرد سال این سفر برای شما مشکل نبود ؟ این زائر در پاسخ می گوید: من معلم  و مادر سه فرزند هستم و  همراه خانواده ام به این سرزمین آمده ام. این سفر اولین سفرما به طلائیه است.  حس  مسافران اینجا اصلا قابل وصف نیست به عنوان یک مادر دست تمام مادران شهدا را می بوسم که چنین فرزندانی تربیت کرده اند که مایه سرافرازی کشور ایران هستند.  این سفر باعث می شود بیشتر به خودمان و کم کاری هایمان بیاندیشیم.  واقعا در اینجا بیشتر به این جمله پی می بریم که عالم محضر خداست . این سرزمین به برکت حضور  شهدا به قطعه ای از بهشت تبدیل شده است . این مادر از کودک خردسالش می گوید: در مورد کودک خردسالم باید بگویم هنگامی که برایش در مورد شهدا توضیح دادم به خوبی با آنها ارتباط برقرار کرد. شهید زین الدین قهرمان کودک خردسالم شده است. فرزندم دلش می خواهد برای همه دوستانش درباره شهید صحبت کند. کودکان ما باید با قهرمانان سرزمینمان آشنا شوند تا ارزشهای 8 سال دفاع مقدس به فراموشی سپرده نشود .   سفری به قصد عاقبت به خیری وی افزود: به نظر من این سرزمین بزرگترین دانشگاه جهان است که هر لحظه وهر ثانیه از زمان ما را به خدا و فطرت نهانی  نزدیکتر می کند. اینجا نجواهای زیادی به گوش می رسد که با شهدا پیمان می بندند که بیشتر مراقب اعمالشان باشند نگذارند پرچم اسلام زمین بیافتد. حتی وقتی زندگی نامه شهدای مدافع حرم را می خوانیم می بینم انس عجیبی با شهدا داشته اند اگر بخواهم در یک کلام هدف از سفر خود وخانواده ام را بگویم آمده ایم تا عاقبت به خیر شویم .   از زائر دیگری می پرسم بزرگترین درسی که از این سفر گرفته ای چیست  ؟   پیمانی که در جوار شهدا بسته شد ریحانه نوری دانشجویی است که از سفر سرزمین های نور و مناطق جنگی بازگشته است. وی اظهار می کند : تنها چیزی که مرا در این سفر اذیت کرد محرومیت مردمان این مناطق است. واقعا این همه سال از جنگ می گذرد اما  مردمان این مناطق هنوز با کمترین امکانات زندگی می کنند. چطور می توانم در کنار شهدا بایستم و این مسائل را نبینم.  امسال کنار شهدا عهد بستم سال آینده با گروه جهادی همراه شوم ( به فرمایش رهبر عزیزمان  سید علی خامنه ای کف انتظار ما از دانشجو عدالت خواهی است ) وی افزود : تفاوت ما با شهدا این است که شهدا عمل کردند اما ما  فقط حرف زدیم. امروز شهدای مدافع حرم ثابت کردند بهترین رهروان شهدا هستند. واقعا عمل کردن به تعهدات سخت است. من اینجا به شهدا قول می دهم تنها به انتظار آمدن مهدی فاطمه (س) ننشینم ، بلکه از جان ودل وارد میدان عمل شوم  و به عنوان یک  دانشجو در جهاد علمی کوشا باشم .درباره مناطق نور باید بگویم شهدا بعد از شهادت نیز  به ما درس می دهند . کاش به خوبی این درس ها ومسئولیت ها را فرابگیریم.   انتهای پیام / ]]> شهدا Wed, 05 Apr 2017 09:51:05 GMT http://zahedaneh.ir/vdcf1tdt.w6dt0agiiw.html شهید "ماشاالله شمسه" نخستین شهید مدافع حرم که افتخار بروجرد شد http://zahedaneh.ir/vdcc00qp.2bqpp8laa2.html به گزارش زاهدانه به نقل از   بازتاب بروجرد 13 فروردین سال 95 بود که اولین شهید مدافع حرم از شهرستان بروجرد در دفاع از حرم حضرت زینب(س) به فیض شهادت رسید، شهیدی که افتخار این شهر شد. چند سالی است که رزمندگانی در آن سوی مرزها در دفاع از حرم حضرت زینب(س) در برابر دشمنان می ایستند و جان خود را تقدیم می کنند، اگر چه در زمان واقعه کربلا نبودند اما امروز به خوبی از امام حسین(ع) الگو گرفتند و در این راه قدم گذاشته و به شهادت رسیدند. بسیاری از شهدای مدافع حرم رزمندگانی بودند که در دوران دفاع مقدس از همرزمان خود جا ماندند و امروز در آن سوی مرزها به خوبی در این راهی که انتخاب کرده قدم نهاده و دین خود را ادا کردند. شهرستان بروجرد یکهزار و 500 شهید را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نموده است، شهدایی از جمله شهید بروجردی، شهید کوپال و شهدایی که هر کدام افتخار این شهر هستند اما سال گذشته در بهمن ماه بود که مردی از دیار بروجرد راهی سوریه شد و در دفاع از حرم حضرت زینب(س) شهید شد. "شهید ماشاالله شمسه" بعد از بازنشسته شدن همچنان به راهی که انتخاب کرده بود فکر می کرد و چند ماه بعد از بازنشستگی در بهمن 94 راهی سوریه شد، 2 ماه به مبارزه با داعش و دشمنان پرداخت و سرانجام در تاریخ 13 فروردین 95 به فیض شهادت رسید. شهید شمسه اولین شهید مدافع حرم بروجردی در استان لرستان بود که امروز یک سال از شهادتش می گذرد، سه فرزند شهید شمسه و همچنین همسر شهید گرچه در طول این یک سال دلتنگ شده اند اما افتخار می کنند از این که پدرشان در راه دفاع از اسلام و قران و اهل بیت(ع) به شهادت رسیده است. به گزارش بازتاب بروجرد مراسم بزرگداشت اولین سالگرد شهادت شهید شمسه روز پنج شنبه 17 فروردین برگزار می شود. انتهای پیام/ ]]> شهدا Mon, 03 Apr 2017 04:30:12 GMT http://zahedaneh.ir/vdcc00qp.2bqpp8laa2.html خبر اسارت "کاظم" را در خواب شنیدم/ "شیار143" یادآور روزهای چشم انتظاری، اسارت و شهادت فرزندانم است http://zahedaneh.ir/vdccmiqp.2bqp08laa2.html به گزارش زاهدانه، «گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می رسم می بویم او را» اولین جمله از هم کلام شدن با مادر یک شهید و آزاده و جانباز عروج یافته در زاهدان است.سالروز وفات حضرت ام البنین(س) را روز تکریم از ماردان و همسران شهدا نان نهاده اند از همین رو خبرنگار زاهدانه به سراغ کبری جهانزاده مادر شهید "محمد حسن خسروپرست" و آزاده و جانباز عروج یافته "کاظم خسروپرست(آقالوحسینی)" رفت تا با وی مرور کند خاطراتی که بوی ایثار، صبر، فداکاری، گذشت و غیره دارد. دو فرزند رشیدش در خانواده ای مذهبی و متوسط دیده به جهان گشودند. محمد حسن که بزرگتر بود تحصیلاتش را تا پایان مقطع ابتدایی ادامه داد ولی به جهت مریضی و از كارافتادگی پدر مجبور به ترک تحصیل شد و برای تأمین معاش خانواده در یک كارگاه كابینت‌سازی مشغول به كار گردید. با پیروزی انقلاب اسلامی و تشكیل بسیج به همراه دو برادرش "کاظم و جواد" در این نهاد ثبت‌نام کرده و در كنار دیگر برادران بسیجی همچون شهید فرامرز بهمنی و شهید رضایی فعالیت می‌كردند. محمد حسن پس از بازگشت، سه سال به پادگان قدس زاهدان اعزام و پس از گذراندن دوران آموزش نظامی در سال 1364 به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شد. در همین مرحله به‌شدت مجروح گشت و پس از حصول بهبودی برای بار دوم به همراه سپاه محمد (ص) به جبهه اعزام شد و سرانجام در اعزام سوم در تاریخ 12/12/65 در عملیات «كربلای پنج» در منطقه شلمچه به فیض شهادت نایل آمد. لحن صحبت و ادای تند تند کلماتش وقتی با گویش بیرجندی در می‌آمیزد برایمان درک سخنانش را کمی دشوار می‌کند اما آنقدر شیرین حرف می‌زند که لازم نیست با گوش سر به استقبالش بروی، کافی است به صحبت‌هایش تنها توجه کنی می‌توانی به راحتی اخلاص و عشق مادر به فرزند را از میان کلماتش درک کنی و اینجاست که در نوشتن می‌مانی و با خود می‌گویی چگونه توصیف کنم این همه زیبایی، عشق، شور، حرارت در گفتار و البته ایثار مادرانه را.این مادر شهید ادامه می دهد: در عملیات کربلای 5 محمد حسن "آر پی جی" زن بود، مدتی که گذشت بیشتر همرزمانش از عملیات برگشتند اما خبری از او نبود خانه به خانه می رفتم و سراغش را می گرفتم. اما می گفتند: شب عملیات همه پراکنده شدیم.عصر یکی از روزها در حال شستن لباس بودم که یکی از آشنایان(مادر یکی از همرزمانش) به خانه ماآمد پس از احوالپرسی گفت: اگر خبر شهادت فرزندت را بشنوی چه عکس العملی نشان می دهی؟ گر چه از دستش ناراحت شدم اما گفتم: فرزندم 16 سال بیشتر سن ندارد او را در راه رضای خدا فرستادم اکنون نیز شکایتی ندارم . گویا همه خبر داشتند جز ما. در پی این بی خبری ها پدر شهید نیز چند بار در خواب دیده بود که محمد حسن می گوید "چرا دنبالم نمی آیی" خلاصه بعد از مدت ها دوندگی راهی اهواز شد.پس از چندین بار رفت و آمد و بازدید از سردخانه و کانکس های حامل پیکر مطهر شهدا در مرحله آخر یک روز تلفن زنگ زد که هرچه سریعتر باید خودت را به اهواز برسانی پدر شهید بود که می گفت: یک پیکر شهید در کانکس ها مرا به خود جذب کرد بگونه ای که توان حرکت کردن را از من گرفته و به من لبخند می زند. آن زمان باردار بودم و همه مرا از رفتن منع می کردند اما برای نوزادی که در راه داشتم چند دست لباس برداشته و با اتوبوس راهی اهواز شدم. هرآنچه نشانی داشتم از محمد حسن به دکترها دادم از اثرات زخمی شدن در عملیات کربلای 4 تا سوختگی دوران کودکی و لباس هایی که بر تن داشت، آن وقت پس از انجام مراحل قانونی مسئولین گفتند این شهید متعلق به شماست. اکنون مزار محمد حسن در گلزار شهدای زاهدان وجود دارد و بر اساس خوابی که دیدم برایش حسینیه ای وقف کردم.حسین خسروپرست پدر شهید نیز در گفت و گو با خبرنگار زاهدانه در خصوص ساخت حسینیه شهید می گوید: یک شب مادر شهید قبل از تاسیس حسینیه، شهید را در خواب می بیند که به او می گوید« مادر تو به خانه همه می روی اما خانه من نمی آیی که مادر او در خواب با این شهید در دل می کند و می گوید من همیشه سر مزار تو حاضر می شوم و فاتحه برایت می خوانم اما شهید از مادرش می خواهد که خانه ای برایش آماده کند که به اسم او باشد.»پدر شهید ادامه می دهد: صبح روز بعد از دیدن این خواب به بنیاد شهید رفته و بعد از تعریف کردن این خواب درخواست کردیم که طبقه دوم خانه را به نام شهید حسینیه ای راه اندازی کنیم و ما نیز از هزینه شخصی خود این حسینیه را راه اندازی کردیم.وی با اشاره به اینکه اکنون حسینیه شهید تنها حسینیه کشور است که مزین به سنگ قبور مطهر شهدا می باشد، گفت: بعد از جای گذاری سنگ های قبور شهدا در این حسینیه، برخی خانواده های شهدا با مراجعه به این حسینیه می گفتند که شهدای خود را در خواب دیده اند که می گویند ما یک خانه ای داریم و تمامی شهدا یک شنبه ها در خانه ما حاضر هستند چرا شما به خانه ما نمی آیید؟ خبر اسارت کاظم را در خواب شنیدممدتی از شهادت محمد حسن نگذشته بود که " کاظم" عازم رفتن شد سه سال و چهار ماه از او بی خبر بودیم در این مدت خیلی بی قرار و چشم انتظار بودم هر کاروان اسرایی که آزاد می شد عکس کاظم را به دست گرفته و سراغش را می گرفتم اما هیچکس اطلاعی نداشت یک روز که بر سر مزار محمد حسن رفتم از او گله کردم همان شب "در خواب دیدم شلمچه هستیم و محمد حسن گلی به من داد و گفت مادر این گل را بو کن کاظم بر می گردد" همان شد که مدت ها بعد اسم کاظم جز آخرین لیست اسرای ایرانی از رادیو اعلام شد؛ باور نمی کردم که بار دیگر می توانم فرزندم را در آ؛وش بگیرم. روز ورودش به کشور بینایی خود را برای ساعت ها از دست دادم.فیلم "شیار143" یادآور روزهای چشم انتظاری، اسارت و شهادت فرزندانم استبا کمی مکث ادامه می دهد: فیلم "شیار143" نمونه ای از بی قرار، چشم انتظاری، صبوری و دلتنگی ماردان شهدا را به نمایش گذاشت. تماشای این فیلم برایم تداعی کننده روزهایی است که سرگردان خبری از پیکر فرزندانم بودند.بهترین هدیه فرزندانم در روز مادرآن روزها که جشن گرفتن برای روز مادر مرسوم نبود. اما "محمدحسن" احترام خاصی به والدینش می گذاشت در کارهای خانه کمک حال من و در تامین معاش خانواده یاری گر پدرش بود. علی ای حال از آنجایی که هر سال تمام فرزندانم به مناسبت روز مادر یا پدر با هم پول گذاشته و برایمان جشن کوچکی برگزار می کنند "کاظم" نیز تا 12/5/85 که از جراحت اسارت هنوز امان نفس کشیدن از او را نگرفته بود همراه خواهر و برادرانش با همان پول مشترک برایم کادو می گرفت حالا بیش از 10 سال از عروجش می گذرد هر سال یاد او را به خاطر می آوریم.انتهای پیام/ ]]> شهدا Sun, 19 Mar 2017 03:30:00 GMT http://zahedaneh.ir/vdccmiqp.2bqp08laa2.html